![]() |
![]() |
|
|
پشت در باغ بهشتم
ليکن ندهند ويزا که بهره بر گيرم چونکه دارم سابقه اي بس نابود خورده بر اين پاسپورت مهر اهريمن قصدشان شد که مرا زجر دهند بنماياندند به من حوري نازک پيرهن که نديدم به زيبايي او تا بکنون در سراسر همه ي عمر نا چيزم گفتند که اين گوشه اي ز ان لطف الهي است فاتحانه امد به زبان که ز شهوت سيرم گقتند که روان ساخته در نهر شرابي عالي گفتم که شراب بود که جوان شد پيرم گفتند همه چيز زياد و بس باشد گفتم همه عمر احتکار ورزيدم گفتند که جوان ماني شاد باشي همه وقت گفتم همه عمر با زيبا رويان رقصيدم بسيار شنيدم زاين شهر فساد از زبان مسلمانان اهل شيون گفتم که باشيد و باشيد دراين شهر خرابات که اتش کندم پاک زاين چرکين تن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط امیر حسین |
|
|
اهل کاشانم
روزگارم افتضاح است تکه ناني داشتم خرده هوشي و سر سوزن جرات مادري داشتم که اکنون ندانم کجاست لاي اين شب بو ها پاي ان تير بلند و خدايي که دگر خوابيده همه گشتند مسلمان چون من جانمازم خاک است مهرم شصت من تيمم ميکنم با خاک پاک کشورم در نمازم جريان دارد فکر جريان دارد تشويش کعبه ام بر پر باد است "کعبه ام مثل نسيم ميرود باغ به باغ مرود شهر به شهر" "من به ميهماني دنيا رفتم" او چون مادرم است ليکن باکرگي را برده ز ياد سالهاست که برده ز ياد شايد در دشت اندوه شايد در باغ عرفان رفته از پله شهوت بالا تا ته کوچه سکس با او چيزها ديدم بر روي زمين کودکي را ديدم که ميکرد پرواز قفسي بي در ديدم که کسي جرات پرواز نداشت نردباني که فرو ميرفتي در چاه عميق من زني را ديدم که خيانت ميکرد ظهر در سفره انان نان بودو نان بود و نان کاسه داغ محبت پس کو؟؟؟؟ شاعري ديدم که هنگام خطاب به گل سوسن ميگفت:شما؟؟؟ همه ذرات من متبلور شده است من خودم را ديدم که به يک سطل زباله بردم نماز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:42 توسط امیر حسین |
|
|
اه فکر کن دستو پاتو بستن دورتو گوه گرفته هر روزم حجمش بيستر ميشه
موشا و کرما از سر و کولت بالا ميرن کرما بيشتر گوشت دوست دارن ولي موشا ناخن هاي دست و پا تو ريز ريز مي جوونت شب که ميشه يک چيزي رو مغزم وول مي خوره فک کنم همون کرم گنده هس که از سوراخ دماغم رفت بالا تو اين اتاق همه چي که بيرون هست داريم درد عشق زيبايي خيانت شهوت پول اره حتي پولم داريم همين که اين کرما هر دفعه سوراخشونو عوض مي کنن دارن تنم بوي خيانت ميگيره بوي يه جور عطر تند زنونه امروز قراره حموم کنيم اين دوستام ميرن يک سري جديد مي اين اخه قراره اب فاضلاب شهري رو باز کنن توي زير زمين ما وقتي اب از زير بدنم رد ميشه يک حس خوبي بم دست ميده مثه اون وقتايي که با کلارا عشق بازي ميکرديم ولي فک کنم اين بوي فاضلابه که منو ياد کلارا ميندازه خوب اصلا مهم نيست مهم اينه که اب مايه حياته حيات |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:48 توسط امیر حسین |
|
|
وای که اینجا چقد سرده
من تب دارم حالم بده من از جام نمیتونم پاشم دچار بختک زدگی ام من گرسنه ام من تشنه ام شاید این تب لعنتی دلیل بی گناهیم باشه نه؟ من هنوز زنده ام تا بعد یا هو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:43 توسط امیر حسین |
|
|
من از بي هوسي دارم ميميرم
طوفان امون نميده نفس بكشيم نماز قضا شده وضوي اشتباه بي ديني بي ايماني من عاشق شراب دست ساز دختر دهاتي ام من ميخوام سوار اسب خودم شم من ميخوام اين دنيا رو بسوزونم فقط اين دنيا رو شايد خدا اينكارو به من بده كه انجام بدم شايد خدا نباشه شايد نتونه شايد من يك مطردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:23 توسط امیر حسین |
|
|
دریا می کوبه به صخره
من می کوبم به خودم من تشنه ی ارامشم به من عطا کن خدا یا لطفا راستی خدا واست مهم بود "لطفا ""نشو بزارم اول یا آخر ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:42 توسط امیر حسین |
|
|
وقتي که سنگ زمونه يک دونه بالشو شکسـت وقتي زمستون بارشو بست صداي اواز پرنده ديگه در نيومد مرد زيرتيغ عطسه کرد ولي صبر نيومد وقتي که سرب سينشو شکافت توي قلب مرد من راهي نيافت خون مرد شهر من قرمز بود داروغه شهرمون نا جنس بود بعد مرگش کوچه ها بي قلندر موندند داستان مرگشو رو تن صنوبر خوندن :بچه هامون تشنه ديدنش مردن مرد سايه نداشت پر پرواز نداشت اصلا هيچي نداشت ; سر و رازم نداشت ولي قلب کوچيکش زخمه سازه شبه حرارت نفس هاش عطر تند تبه مادر بزرگا ميگفتن مياد يک روز مرحم قفل دلمون که ميشه اون براي ما محرم زلف چله مون حالا منم که چش براش موندن ي عمر مردم شهر اما بريد امونمواين زخم کهنه درد تير سربي دست بسته مرد خسته داروغه وحشي شاه بي درد ولي تو اين مرداب لعنتي ذهنمون قلندرا همه شدن وهم و خيال ولي چه حيف که شب ديگه از تو کوچه صداي آواز نمي ياد
یا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:27 توسط امیر حسین |
|
|
زنم خنده به پروانه که من دیوانه ام
نه از اتش هراسم نه از بحر و بیبان همه در پیش چشمم ذره ای خاک است شود کل بلایا در نظر آسان که این هاقصه است و نقل دی باشد من ان حاضر به چشمم نیابی ام هراسان دمی عارف دمی زاهد دمادم گرد اویم مباد خاموش رازم کنم آن را نمایان که ای محبوب من جانم سراسر ریشه عمرم مرا از درد عشق نیست باکی بود ان هم چه اسان تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:46 توسط امیر حسین |
|
|
آخرين نفس ميان سينه
اولين طپش براي رهايي اخرين لبخند به شما اخرين نگاه سراپا رويا که تحقق نيافت صداي مرد قرآن خوان بر بالاي قبرم اينجا چه گرم است اينجا احساس عطش دردناک تر از شهوت است اينجا کرم ها قدرت سرشان نميشود اينجا مرد وزن از هم جدا هستند اينجا پاک ميشوي بد ميروي مانند فيل کثيفي که براي تميز شدنش خود را به گل مي مالد و بعد خود را به اب ميزند چه زندگي حيواني چه مرگ بي مفهومي من شايد گمراهم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:36 توسط امیر حسین |
|
|
مردک فکر ميکرد علامه دهره تو هر موضوعي دخالت ميکنه
وقتي راجع به چگوارا غرورش حرف ميزنه راجع به اينکه چقد آزاديخواه بود حالم بهم ميخوره آخه يکي نيست بگه مردک اين همه آزادي نتيجش چي شد فقط يک عده جاهاشون عوض شد مظلوما ظالم شدنو ظالما مظلوم اه بگذريم اين مهمونياي کسل کننده شدن بخشي از زندگيم يا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|