![]() |
![]() |
|
|
احمد مرد تنهایی است که بجز یک قناری همدم دیگری ندارد
احمد در یک بانک دولتی مشغول است همیشه به این امید کار میکند که وقتی به خانه می اید بتواند با پرنده تنهایی خود کمی درد دل کند و قناری انگار شعور داشت ومی فهمید نباید هنگامی که احمد صحبت میکند اواز بخواند . تازگی ها خانمی مرتب به بانک می امد و میرفت و احمد کار های ان خانم را انجام میداد از روی شناسنامه زن فهمیده بود که ازدواج کرده وطلاق گرفته .شاید هرمون ها کار خود را کرده اند و معجونی از عشق و هوس را در سر تا سر وجود این مرد نشر داده اند. پس از چند روزی که مرد وقایع را به قناری تعریف میکرد قناری از دنیای فانی رخت بر بست . مرد تنها تر از گذشته بود ولی ناراحت نبود . مرد جسارت پیدا کرده بود که به زن پیشنهاد بدهد ولی .. بعد از چند هفته مردی امد وحساب زن را بست . احمد پس از پرسو جو فهمید زن در اثر بیماری سرطان مرده . حالا احمد تنها بود تنها تر از همیشه . . . روزهای زیادی است که احمد به بانک نمیرود حالا همسایه ها از بوی متعفن جسد اش فهمیدند که مرده در نهایت تنهایی و غم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:0 توسط امیر حسین |
|
|
یک خام یک مقلد کسی که هدایت را مرشد خود قرار داده بود
در روز های بعد بیشتر از چوبک مینویسم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:28 توسط امیر حسین |
|
|
دیروز تقریبا ساعت 7بود رسیدم کافه دو تا از بچه ها اومده بودن بعد از کلی دست انداختن و مسخره گی جمع مان کامل شد
تصمیم بر ان شد از مزایای زندگی محدود صحبت به میان اورد همه این اتفاق نظر و داشتیم که زندگی طول و دراز رنج و دردی بیش نیست میدونی کلا هر لذتی مطمئنا با رنجو الم همراهه خب طول عمر یک لذت و رنج زیاد فکر کنم این نا عادلانه ترین موهبت خداوندگار باشه من که از اطناب عمر ناراضی جرات هیچ کاری رو هم ندارم باید دردو عذاب اخرش رو هم بچشم اقای2 گفت : شما درست می فرمایید ولی نباید بی عدالتی رو در طیف کوچکی از جامعه سنجید . خب فکر که میکنم میبینم درست میگه> اقای3 در ادامه مطلب گفت راستی انهایی که فقط برای راحتی از این زندگی دست به خودکشی چه جراتی پشت اون قلب بزرگشونه و اقای 4 فقط سکوت کرد وای مرگ نوشداروی لحظات ماتم زده من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:23 توسط امیر حسین |
|
|
شاید این طرز فکر مقتضای سن باشه ولی نه ....
خیلی ها بودن که مرز سن رو شکستن و به ابدیت (تازه تو این موضوع هم شک دارم)پیوستن گریه نکن می دونم چه رنجی رو متحمل میشی راستی چرا خون ما باید از خون رز های سرخ پر رنگ تر باشه؟ راستی گروه ربعه ار روزهای بعد خلاصه جلسات رو بروز میکنه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:39 توسط امیر حسین |
|
|
این روزها دوستام این جمله رو بهم میگن (دوست سابق)
کنج عزلت زیباترین مکان دنیا باور کن امروز جسد یک سگو دیدم بهش غبطه خوردم کاش از دست این زندگی راحت میشدم گروه ربعه هنوز عضو گیری نکرده امروز داستان چنگال رو خوندم دلم به حال احمد سوخت شاید به خاطر یک جور همزاد پنداری احمد یک ادم تنها است از اینکه تنها همدمشو در استانه از دست دادن میبینه اونو میکشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 14:21 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|