![]() |
![]() |
|
|
اه میلر این کثافت چیه گذاشتی جلوم نکنه فکر میکنی من این اشغال و می خورم ؟ ببخشید ارباب ولی چیزی جز این در خانه نداریم. خب جمعش کن و منوتنها بزار. اه لعنت به این زندگی دیگه هیچ پولی ندارم اخه کی اموراتش از نویسندگی میگذره که تو دومیش باشی؟ میلر میلر با توهستم می تونی بری خونه وتا بعد از تعطیلات کریسمس بر نگردی ./ مرسی اقای بروونر .خیلی خب اینقدر حرف نزن وگرنه مجبور میشم تمام تعطیلات رو بگم لباسامو اتو کنی/ خداحافظ اقای بروونر خداحافظ اوه خداحافظ مرد ترسو. خب جک حالا دوباره تنها شدی .چه جمله اشنایی فکر میکنم وقتی ژولیت مرد این جمله رو گفتم . اه مرد این فکرا چیه امروز میکنی این قضیه مال خیلی وقت پیشه دقیقا سال 1988 خب من که عاشقش نبودم فقط یک هوس زودگذر بهتر که مرد وگرنه مثل یک گربه تا آخر عمر دنبالم می اومد. خب به نظرت اول صبح چی میچسبه جک بیچاره ؟ یک قهوه تلخ تا کافئین بره تو رگ هات و بهت زندگی ببخشه !!! اوه زندگی .!!!آخرین کتابی که از فواید زندگی عاشقانه از زندگی دو عاشق نوشتم چه قدر فروش رفت.مردم دیگه وقت خوندن این خذعبلات ندارن یا شاید دوره این چرندیات تموم شده. خب برای گذران زندگی مجبورم یک داستان روی کاغذ پیاده کنم تا از گرسنگی نمیرم خب جک تنبلی بسه تا اخر تعطیلات وقت داری تا وقتی اون مزاحم دوباره پیداش بشه. خب بهتره وسایلمو اماده کنم شب شروع کنم به نوشتن /این اشغال کاغذ های منو کجا گذاشته .اوه باید برم کاغذ بخرم. خیلی وقته توی این خیابون قدم نزدم هنوز اون چراغ قرمز سره جاش و هنوز بچه هایی هستن توی خیابون بازی کنن/ خیلی سریع یک بسته کاغذ می خرم و بر میگردم خونه اخه فکر میکنم اینجا تو شهری که بدنیا اومدم غریبم واین منو اذیت میکنه / هنوز تا شب خیلی مونده هی پسر به موضوع داستانت فکر کن ؟چطوره از عشق جوونی بنویسم یا عشق الهی..... هی مرد عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشه الان که مغزم کار نمیکنم بهتره بخوابم تا بعد ببینم چی میشه..... . . . . . اوه خدای من این زن مشکی پوش کیه داره بلند بلند گریه میکنه وقتی میرم جلوتر میبینم خدای من ژولیت ولی چرا گریه میکنه وقتی بهش کاملا نزدیک میشم میبینم داره سر جنازه من گریه میکنه پیش خودم میخندم میگم ای بدبخت نمیدونه خودش مرده . ناگهان میبینم منم که مثل یک جنازه بلند شدم ونشستم کنار ژولیت ودارم گریه میکنم چه صحنه دردناکیه هیچوقت ندیده بودم خودم این جوری زجه بزنم و دوباره یک مرد دیگه برخاست وکنار من نشست وشروع به گریه کردن کرد و همین جوری مثل ملخ های اشغال داشت اون جمعیت زیاد میشد ترس تمام وجودمو گرفته بود شروع کردم به جیغ زدن که از خواب پریدم. اوه خدای من چه خواب ترسناکی بود.تمام وجودم خیس عرقه بلند میشم دست و صورتم و بشورم یک نگاهی به ایینه روشویی میندازم یک لبخند ترسناک میزنم که یک لحظه خودم هم وحشت میکنم. یک جرقه توی ذهنم شاید شبیه یک بیگ بنگ باشه من موضوع داستان پیدا کردم اسم داستانمو میزارم: و مرگ نویسنده . . . . . . من یک خائن ام من با این همه اراجیف که به خورد مردم دادم اون ها را شاید سالها از راه درست دور کردم من به اونا چیزی نشون دادم که اصلا وجود نداشت من به اونا گفتم که میشه عاشق شد ولی...... خب شاید کمترین مجازات این همه هدر کردن وقت مردم مرگ من باشه . خب میدونی عشقی که من به اونا نشون دادم به فساد منتهی می شد. من لایق مرگم . چه دختر های معصومی که من به لجن زاری به سر وته کشیدم . حاظر قسم بخورم که دست من دست ابلیسه من اول باید این دست رو قطع کنم . وبعد نوبت این مغز شیطانی که باید با یک گلوله اون له کنم ....... وناگهان صدای فریاد یک مرد که صدای دکان های قصابی مثل یک ملودی رو اون فریاد قرار گرفت .وبعد بنگ....... . . . وقتی میلر بر میگرده میبینه کف اتاق پذیرایی پر از خونه و اه این کثافت هایی که کف اتاقه و بوی متعفن ولی این که اقای..... . . . جنازه اقای بروونر رو کنار قبر ژولیت دفن میکنن راستی ژولیت یک شاعر بود وقتی روی قبرشو نگاه میکنم میبینم وقت مرگ فقط هیجده سال داشته. . . همان سال اقای جک بروون بخاطر داستان (و مرگ نویسنده) جایزه رو می برد که میلر اون جایزه رو گرفت و روی طاقچه خونه اقای بروونر گذاشت وبرای همیشه رفت
تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:47 توسط امیر حسین |
|
|
ادق چوبک در تیرماه ۱۲۹۵ در بوشهر متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در بوشهر و شیراز تمام کرد. سپس به تهران آمد و از کالج آمریکاییها دانشآموخته شد.
برخی منتقدان صادق چوبک را در زمره نویسندگان ناتورئالیست دانسته اند. سیاهیها و زشتیهای جامعه در آثار او با زبانی ساده، به روشنی ترسیم شده است. از چوبک چهار مجموعه داستان و دو رمان منتشر شده که عبارتاند از:خیمهشببازی (۱۳۲۴)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 12:28 توسط امیر حسین |
|
|
عشق چیست؟
برای همه ما یک نوع هرزگی و یک ولنگاری موقتی است . عشق ما ها را باید در تصنیف و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هوشیاری تکرار میکند پیدا کردمثل :دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کرد. راستی حتما جغد یک مرضی داره مثل من فکر میکنه . . . یا هو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:39 توسط امیر حسین |
|
|
خیلی از این قیافه جدید ام خوشم میاد
زیر چشمام گود افتاده با یک هاله سیاه دور چشمم صورتم لاغر شده . یک وعده بیشتر غذا نمی خورم فرق نمیکنه چی میخورم هر کثافتی جلوم باشه می بلعم مثل یک مار که شکارش یک موش کوچیکه . شاید به خباثت یک مار شدم لعنت به این اشغالایی که دورمو گرفتن هی تعریف وتمجید توخالی. هیچی از نقاشی نمی دونن از بزرگ های این هنر ذر میزنن. استاد شما چرا این تابلو رو نمی فروشین استاد چرا این اثرتون نمیفرستین جشنواره و..... گوشم از این حرفا پره نگاه میکنم به صورتشون فقط نگاه وبعد میرم . اون کثافت ها فکر میکنن خیلی حالیشونه همین منو عذاب میده . این حس بیشتر فهمیشونه که مثل یک خوره افتاده به جون من. میزارم میرم به همین راحتی جایی که هیچکس منو نشناسه یک شهر کویری وسط برهوت داغ . اینجا خیلی راحتم پیش یک پیرمرد زندگی میکنم پیرمردی که صبح تا شب چمباتمه میزنه گوشه اتاق وبه من بر و بر نگاه میکنه . وقتی تو صورتش زل میزنم یک لبخند تهوع اور تحویلم میده . از وقتی که اومدم فقط یک تابلو بیشتر نکشیدم اونم منظره یک دختر روستایی وقتی که داشت خار های توی صحرا جمع میکرد. اولین باری پیرمردبه تابلوی کامل شده من نگاه میکنه دوباره اون لبخند لعنتی رو میزنه و میره طرف گنجه قدیمی اش یک عکس خیلی پاره و کهنه رو میزاره جلوی چشمام خدای من چی میبینم همون دختره . با یک لبخند دوست داشتنی که دندونای سفیدش به تو چشمک میزدند . اخه غیر ممکنه این همه شباهت . از پیرمرد میپرسم این که می یاد خار میکنه نوته ؟ جواب نمیده مثل اینکه گنگه منم بی خیال میشم . به تابلو نگاه می کنم اه خدای من من دیوونه شدم من که اینو نکشیدم همون لبخند توی عکس روی تابلوی من نقش بسته . پیرمرد صدام میکنه میرم نزدیکش دستامو میگیره و میگه : تو اولین نقاشی هستی که یک روح رو نقاشی کرده. دوباره از پنجره به صحرا نگاه میکنم انگار هیچ خاری از اول اونجا نبوده
تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:8 توسط امیر حسین |
|
|
یک شب تاریک و سردمثل شبی که تمام زندگی منو فرا گرفته
یک وزنه که همیشه سنگینی اونو رو سینه ام احساس میکنم ولی زمستون حس مرگ و از من گرفته شاید خودم رغبت نمی کنم خب ........ شاید روئین تن شدم وای........ شاید جغد یک مرضی داره که مثل من فکر میکنه یا هو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:56 توسط امیر حسین |
|
|
راستی کدوما بزرگتره دل من یا دنیای تو ؟
نمیدونم تا بحال بهش فکر نکردم . تازگی ها جسارت پیدا کردم داستان کوتاه تایپ کنم . هنوز اونقدر دل و دماغشو ندارم رو کاغذ چرندیاتمو پیاده کنم . هنوز اتاقم سوتو کوره فقط نور کمی در زندگی ام رخنه کرده و اونم نور ... نور........نمیدونم شاید نشه بهش نور گفت ولی واسه من یک نوره که همیشه وقتی میبینمش انگشتمو به سمتش نشونه میرم . اصلا بی خیال .. .. .. .. .. تازه داشتم باهاش خو میگرفتم تازه داشتم جرئت پیدا می کردم دستمو به سمتش دراز کنم ولی خب بی خیال همه مرد ها این جوری ان فقط فکر هوسن وقتی هم که یکی دیگه چشمشونو میگیره تو رو می سپارن به باد صبا . لعنت به هرچی مرده . می خوام انتقام بگیرم از هرچی مرد ه. تف به هرچی مرده .می خوام اونو بکشم طیق یک نقشه حساب شده اول چشماشو از توی حدقه در می ارم تا نتونه کس دیگه ای رو نبینه .بهد دستاشو قطع میکنم تا نتونه کسی رو نوازش کنه و بهد میزارم اینقد جون بده تا بمیره . اه اه حیف که اینا همش خواب و خیاله ولی فکرشو بکن عزیزم اگه یکی پیدا بشه این جور باشه چی میشه بعد قهقهه چندش اور زن فضای اتاقو پر میکنه مرد حسابی جا می خوره چرا امروز زنش داره از سر صبح چرندیات سرهم میکنه نکنه قصد کشتن اونو داره ولی عجب فکر مزخرفی . خدایا این جمعه رو ختم به خیر کن . مرد همیشه از این میترسید که زنش هم مادرش باشه یک دفعه اون ترک کنه اخه می دونی پدر مرد قصه ما یک انسان به تمام معنا شریف بود و این انسان های زمینی لیاقتشو نداشتن فقط به عشق پسر کوچولوش وهمسر زیباش زنده بود وقتی همسرش رفت اونم بدون معطلی دست به تیغ برد وشریان زندگی رو قطع کرد و تمام...... پسر قصه ما هر شب این کابوسو میدید و هر روز شکش به زنش بیشتر میشد ولی میخواست فکرشو عملی کنه اما ... اما دیگه نداره باید امشب کارو یکسره کنم وگرنه به کابوس های شبانه ام اضافه میشه . راستی امشب زنش چقدر خوشکل تر از شب های دیگه شده بود ولی .... زن ظرف های شامو می شوره تا بره بخوابه اخه میدونی عادت نداره شستن ظرف کثیف رو به فردا موکول کنه . زن رفت بخوابه به مردش لبخند میزنه دستشو میگیره تا با هم برن بخابن ولی مرد میگه تو برو میام و یک بوسه نثار زنش میکنه ولی یک لحظه دلش میلرزه من احمق میخوام چه کار کنم ولی زن شب بخیری میگه ومیره به سمت اتاق خواب . مرد تفنگ ای که از پدرش به ارث برده بود رو پر فشنگ میکنه اخه میدونی پدر به شکار حیوانات خیلی علاقه داشت واسه همین قبل از مرگش اصرار داشت یک ابگوشت کبک بخوره ولی افسوس..... وقتی اروم در اتاقو باز میکنه میبینه زنش خوابه اروم میره به سمتش اون رو بو میکنه عاشق این بو شده خیلی وقته از وقتی با زنش اشنا شده بود تو دانشکده همیشه این عطرو به خودش میزنه چقدر پسر های دانشکده می خواستن اونو تصرف کنن ولی .... اه این فکرهای کثیف چیه از ذهنت عبور میکنه لعنتی کارو تموم کن دیگه الان اون از خواب بیدار میشه . اخرین نگاهو با چشمهای داغ و شهوت بار به زنش میندازه و ..........بنگ زن با ترس از خواب میپره و در عین بهت زدگی شوهرشو غرق خون کف اتاق میبینه. تا داستان بعد.. یا هو |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:18 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|