![]() |
![]() |
|
|
صبح یکی از روز های خوب ماه ژوئن از خواب بیدار شدیم و دیدیم تمام حیوانات غیبشان زده. اصلا انتظار چنین پیشامدی را نداشتیم وبه همین دلیل برنامه ریزی خاصی نکرده بودیم. اما دیدیم اتفاقی است که افتاده و بهترین کار این است که نترسیم و به هر حال ادامه دهیم کسی هم نمیتوانست سرزنش مان کند .در اجتماع عمومی اهالی که در میدان اصلی دهکده بر پا شد ایستادیم تا نولان بیاید وسخنرانی کند بالاخره نولان سر رسید ودر جایگاه مخصوص قرار گرفت .چون سابقا یعنی پیش از دوره سیاه یک جور دانشمند نابغه به حساب می امد.بدمان نمی امد حرف هایش را بشنویم وبدانیم نظرش چیست.مسئله فقط این بود که تماشای مردک کار زیاد راحتی نبود چون یک دست نداشت و هر دو پاش را یک خوک کله خراب خونخوار تا زیر زانو جویده بود.تازه بیشتر موهای سرش هم به خاطر سرطان جمجمه ریخته بود .و از چشمهایش فقط یک جفت چاله سیاه مانده بود که مدام از داخلش چرک وکثافت بیرون میزد .
می گفتند نتیجه سوراخ اوزون و داغی بیش از حد محیط بود برای همین زیاد نگاهش نمیکردیم ولی شش دانگ حواسمان جمع حرف هایش بود. خلاصه حرف های نولان این بود که امروز خواه ناخواه میبایست سر میرسید چون به حیوانات حتی برای یک لحظه مجال نداده بودیم.دائم شکارشان کرده بودیم و خورده بودیمشان . وانها یک لحشه فرصت هم برای روغن کاری یا بچه درست کردن نداشتند بالاخره ان بدبخت ها هم کمی وقت لازم داشتند تا بتوانند به خودشان برسند نفسی تازه کنند و خودشان را تکثیر کنند . اما ما چنین اجازه به انها نداده بودیم و به قول نولان پدرشان را در اورده بودیم.حرف های نولان غرولند مردم را در اورد و کم کم اعتراض ها انقدر زیاد شد که فکر کردم همین الان است که حساب نولان پیر را برسند.ولی نولان سر انجام توانست حضار را ارام کند و بگوید که پیشنهادی دارد . از ان ادم هایی بود که کله اش خوب کار میکرد و خب انتظارش را هم داشتیم.وقتی پیشنهادش را گفت همگی تائید کردیم که نظر خوب وقابل قبولی داده و هیچکدام از ما به درستی یا نا درستی حرفش فکر نکردیم. دوره پس از"جنگ بزرگ"بود و ما مجبور بودیم خود را به اب و اتش بزنیم تا زنده بمانیم. صبح یکی از روز های خوب ماه ژوئن (شاید هم فوریه یا حتی اکتبر) از خواب بیدار شدیم و دیدیم تمام بچه ها غیبشان زده . این بار تا حدی انتظارش را داشتیم ولی به هر حال باز هم شوکه شدیم .خوشبختانه یک برنامه ویژه برای مواقع اظطراری طراحی کرده بودیم. در جلسه عمومی دهکده نولان مرا مسئول تیم جستجو کرد(او گفت به این دلیل این مسئولیت را به من میدهد که من تقریبا یکی از تواناترین بدن ها را دارم هم دست داشتم هم پا وهنوز خوب میدیدم) حس کردم سینه ام پر از غرور شده البته شاید شروع بیماری لعنتی ام بود . کسی چه میداند .از دهکده بیرون زدیم با اینکه واقعا نمیدانستیم کجا بریم یا اگر به جایی برسیم چه کار کنیم بی هدف پرسه میزدیم و امیدوار بودیم به چیز هایی که دنبالشانیم بر بخوریم . چهار روز بعد به اولین شهر رسیدیم بزرگ و مخروبه بود . خیلی راحت می شد توی خیابوناش گم و گور شد .همه از فکر چنین پیشامدی ترس برمان داشت اما به هر حال وظیفه ای داشتیم که می بایست انجام بدیم.اخر همه ادم های دهکده روی ما حساب میکردند ...... دست کم دو هفته گشتیم از این شهر به ان شهر اما هیچ کدام از ان کلینیک های مشاوره در زمینه بقا و تولید مثل راپیدا نکردیم . اکثر ساختمان های شهرها را بمب ها و موشک ها درب و داغان کرده بودند. کورتیس انگار چیزی ته گلویش گیر کرده باشد خر خر کنان میگفت ادم هاب بی اخلاق همان چیزی که لایقش بودند سرشان امد . بعد از مدتی به کورتیس گفتم یا خفه شود یا زبانش را میکنم و با چند تا دانه قارچی که از توی یک مزرعه پیدا کرده بودیم کباب میکنم. از ان روز به بعد مثل برج زهر مار شد ولی خوشبختانه خفقان گرفت باز هم خدا را شکر ادم بعضی وقت ها یک شانس هایی میاورد .بدون حتی یک تکه گوشت تازه دست از پا درازتر به دهکده برگشتیم. فقط شانس اوردیم خانم وندرهوک پیر چند تا سگ ویکی از لنگ های پسر بزرگش "ایوان"را قایم کرده بود و توانستیم دلی از عزا در اوریم.نولان گفت فقط یک راه برایمان باقی مانده فقط یک راه.ما سر تکان دادیم وحرفش را تائید کردیم و دیگر به درستی یا نادرستی اش فکر نکردیم . واقعا کاری نمیشد کرد صبح یکی از روزهای خوب ...خب باشد اعتراف میکنم مطمئن نیستم چه ماهی از صدای نعره های کورتیس از خئاب بیدار شدم .در قرعه کشی ما قرعه به نامش افتاده بودو انها را به کشتارگاه برده بودند و داشتند تکه تکه شان میکردند و از داد و فریادهایی که میکرد معلوم بود ویلکینسون به اندازه کافی چکش تو سرش نکوبیده بود ولی بعد از مدتی سر و صدا خوابید .میدانستم شب سور وسات حسابی بر قرار است . هیچ چیز مثل گوشت تازه این گرسنگی عمیق بد مصب را خفه نمیکند .ولی عمیقتر از ان احساسی بود که توی دلم قل قل میزد .میدانستم صبح یکی از این روزهای خوب بیدار میشوم و این بار منم که داد و فریاد میزنم....... فقط وقت لازم بود نویسنده:اسات اسنو مترجم:امیرمهدی حقیقت |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:3 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|