![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:52 توسط امیر حسین |
|
|
اين دنيای مسخره اکــرم عثمان
يوشـيه» مرد شـصت و هفـت سـالهء ايرانی ـ آشـوری آشـنا اســتم. او به دليلی که خود ميـدانـد زن نگرفـته و يک سـر و دو گوش تـنهای تـنها زندگی ميکــند. وجه مشـترک من با او هـمزبانی، سـرگردانی و بيکاريســت. هر دو از کيسـهء دولت خـدادادِ سـويدن نان ميخوريم و نيـم نان و نيم نفـس را غـنيمت ميـدانيم. قـرارگاه ملاقات ما در گـرما و سـرما فـرق ميکـند. بهار ها هـمديگـر را زيـر درخـتها می بينيم و زمسـتان ها در تالار ورودی بازارک پـر رونق منطقهء ما که هـوای گرم و نرمی دارد و ما درمانده ها را با پـيـشـانی باز اجازهء خوش نشـينی، تجـديد ديـدار و ملاقات با يکـديگـر ميدهـــد. روزی به قصد خريد از آنجا ميگذشـتم که چشـمم به يوشـيه افـتاد. عاصی و کفـری ايسـتاده بود، تا مرا ديد صدا زد: محمد آغا، نگاه کن از آن پـدرسـوخـته ها هـيچکدام نيـامده انـد! فهميدم که بر همه از جمله خودم دندان خايی ميکـند. احوالپرسی کردم و کنارش بر صفه ای سـنگی نشـسـتم. چـندی پيش بجای اين صفهء کوچک، درازچوکی خوش سـاختی موجود بود که سـه چهار نفـر بر سـرش می نشـسـتيم و در گرمای قصه های يکديگـر گرم می آمديم. ولی ديری نگذشـت که به امر زورآورِ خداناتـرسی تالار را از چوکی های باغی خالی کردنـد و ما مانديم و پا های به اصطلاح چلاق. يکی بر عصايش تکـيه ميکرد و ديگری تن رنجورش را به عـرادهء کوچک دسـتی که به بيماران معـيوب هـديه کرده بودند می سـپرد. دو سـه نفر پشـت به ديوار می ايسـتادند و از فـرط لاعلاجی آنقـدر پا به پا می شـدند که به گفت مردم هـرزه گو، خشـتک شـان تر ميشـد و کف های بوت شـان آلوده به ادرار ميگـرديـد. ما، وبال گردن روزگار بوديم. به درد هـيچ چيـز حتی به دردِ اجل نيز نميخورديم و الا مدتها پيش سـراغ ما می آمد و کار مارا يکسـره ميکــرد. معـمولاً يکی پی ديگر با تخ تخ و هـن هـن و فـش فـش خود را به قـرارگاه می رسـانديم و راسـت و دروغ لاطائلاتی می بافتيم. دم چاشـت دوباره به اتاقها يا بهتر اسـت بگويم به مغاره های خويـش بر می گشـتيم و زهـر و زقومی بالا می انداختيم تا نيم نفـس را مـدد برسـانيم و از نعـمت ديدار رفـقای هـمدل و همنفـس محروم نگـرديــم. خلاصه چندی نگـذشـت که دو سـه نفر بَنای چابکـدسـت با مصالح بنايی سـر رسـيدند و در امتـداد ديوار، همين صفه های يکـنفره را برای ما سـاختند. بايد به حسـاب حقـشـناسی عرض کنم که آنها با نظافـت تمام روی صفه ها را با کاشی های آبی رنگی پوشـاندند و غم ماتحت آزردهء ما را هم خـوردند. خدا خيـر شـان بـدهــد. از جمع ما نام يکنفـر « داود» اسـت. از دار دنيا سـهم او فـقـط يک بينی رسـيده اسـت که در هـفـت اقـليم بی مثـل و مانند می باشـد. نصف رويش را هميـن بينی پوشـانده اسـت. رفـقا در حضور و غـياب با طعـن و تحقـيـر او را داودِ جاپانی! خطاب می کنند اما داود برويش نمی آورد چه نه تـنها از نعمت شـنوايی محروم اسـت بلکه لال مادرزاد هم می باشـد. به اين صورت بکلی از بغض و کين خاليسـت و دوسـتان و دشـمنانش را با يک چشـم می نگــرد. از قضای روزگار او يک زن سـالمند و پنج پسـر برومند دارد، ليکن تک تنها زنده گی می کـند. سـالهاسـت که خانواده اش بر او چليپا گرفـته اند و جدای جدا بسـر ميبرند. داود خلای نبود آنها را با دو تا پـرندهء خوشـرنگ و کوچک پُر کرده اسـت. داود سـاعتها پای قـفـس مرغکهايش می نشـيند و با چنان اشـتياقی مشـغول نظاره می شـود که گفـتی چهچههء آنها را ميشـنود. من و داود خيلی خوب هـمديگـر را درک می کنيم؛ اشـارات خاصی برای افهام و تفهيم داريم. بطور مثال دسـت به سـينه گرفـتن به معـنی سـلام ـ اعليک و ادای احترام اسـت. جنباندن سـر از چپ به راسـت و از راسـت به چپ به معـنی اسـتمزاج از چون و چند تندرسـتی می باشـد. اگر انگشـت سـبابه را بطرف بالا بلند کنيم مراد توکل به خدا کردن اسـت و اگر با هـمان انگشـت به طرف زمين اشـاره کنيم ناخوشی و علالت مزاج را ميـرسـانـد. «عزت خوری» همقطار موسـفيد لبنانی ما را مرض مهلکی تهـديد می کند. او را سـرطان گرفـته اسـت. چندی پيـش جراح قـسـمتی از پشـت و سـه انگشـت پايش را گرداگرد بريد تا بيماری را جلو بگيرد. از آن پس او با چوبهای زيربغـل راه ميرود و به ندرت سـری به قـرارگاه ميـزنـد. ما چند نفـر به شـدت محتاج يکـديگر اسـتيم. همينکه چهار کلمه گپ بين ما رد و بدل می شـود احسـاس فـرحت می کنيم و همين مقـدار شـادمانی و آسـايش روحی مصداق کامل مثـل معـرفـيسـت که: زهـر آدم را فقط آدم دفع می کـند! ديگر اينکه از چند روز به اينطرف يوشـيه گرانبار شـده اسـت. از نزديک شـدن به قـرارگاه پـرهـيـز ميکند و عـلت اين اسـت که واگون چرخ دار کوچکی را که عجوزه ای بسـيار نحيف را در خود جا داده اسـت بالا و پائين ميبرد و مظلومانه عـرق می ريـزد. يوشـيه يک کوه گوشـت اسـت و از دور چون زن بارداری به نظر ميرسـد که آمادهء وضع حمل باشـد. چندی بعد بار ديگر يوشـيه را سـبکبار و سـرحال يافـتيم. نرسـيده به قرارگاه از حدت شـادمانی دسـتهايش را به بالا انداخت و صدا زد: کف بزنيـد که بيغـم شـدم! اين بار مثـل سـابق بی محموله و عـرادهء چرخدار آمده بود. پـرسـيدم: چه شـده، کجا گم بـودی؟ جواب داد: حتماً شـنيده ايد که موش در غار نمی گنجيد، جارو را هم به دُمش بسـتند. خواهـر بدبختم وبال گردنم شـده بود. چندين بار به حال اغماء رفت اما نمرد، گفـتی گربهء هفت دَم اسـت. باری مصمم شـدم بالـش را بر دهـنـش بگـذارم و بی غـمـش کنم ولی شـيطان را لاحول گفـتم واز قـتـل عمد خود داری کردم. بالاخره همين ديشـب عـمرش را به شـما بخشـيد و رفت جايی که بايد مدتها پيش ميـرفـت. گفتم: يوشـيه، ترا هـرگز چنين سـنگدل فکر نميکردم. چه خوب شـد که دسـتت به خون خواهـرت آلوده نشـد. پاسـخ داد: محمد آغا، از دل گرمت حرف ميزنی. اگر مانند من از يکصد و ده کيلوگرام چربو و دنبه و گوشـت اضافی تشـکيل ميشـدی حرفـت را پس ميگرفـتی. جان از جان جداسـت ـ هـرکـس برای خودش زندگی ميکـند. قـُر گفتم و لب فـروبسـتم. ديگر ما مانديم و آفـت روزگار که از بام تا شـام نازل ميشـد و هر روز گلی به آب ميداد. هنوز، ماجرای خواهـر يوشـيه ورد زبان ما بود که دواد بيچاره مصاب به درد بيـدرمانی شـد. روزی کشـان کشـان خود را به ما رسـاند و بی مقـدمه کلاهـش را از سـرش برداشـت. . تمام موهای انبوه سـرش تکـيده بودند. با اندوه تمام چـند بار بسـوی زمين خواهد رفت خواهـد رفـت. دو هـفـته بعـد جان به جان آفـرين سـپرد و دنباله رو خواهـر يوشـيه شـد. قـرار شـد مخارج تـدفـين داود را ادارهء سـوسـيال بپـردازد اما تا آنگاه احدی نميدانسـت که داود پـيـرو چه دينی بود. ادارهء سـوسـيال در انتخاب مقـبره برای او درمانده بود. عليـرغم جسـتجو، زن و فرزندانش را نيـز نيافـتـند. آنها بی خبر به کشـور ديگری کوچيده بودند. سـرانجام قـبرسـتان عـيسـوی ها را که عموميت داشـت و در دوصد متری محل اقامت ما واقع شـده بود برگزيـدنـد. روز خاکسـپاری ما همه برای آخرين وداع تابوت داود را تا گورسـتان بدرقه کرديم. ماشـين حفاری گور عميقی برای او کنده بود. باران نيم روز پائيـزی الواح مقابر را غـسـل داده بود و زير اشـعهء آفـتاب بل ميزدند. ابر ها کماکان آبسـتن بارانهای سـيل آسـا بودند و مانند فـيل های مسـت خاکسـتری درهم می پيچـيدند و دسـت و پنجه نرم ميکـردنـد. از جنگلی که گورسـتان را در آغوش ميفـشـرد بوی تند برگ های پائيزی و گياه های وحشی بالا بود. درختها اين مادر بزرگ و خاکِ سـياه اين پـدربزرگِ آدمها ناظر برگشـت يکی از فـرزندان شـان به دامان خويش بودند و کاجهای تـناور با چنان فـَخـَامتی سـر بر آسـمان می سـائيدند که گفـتی با تغـذيه از شـيرهء جان و خون ِ جگر مرده ها چنان سـتبر و پـر شـاخ و بـرگ شـده اند. کارنامه ها و باور های آنسـوی حجاب مرگ در اعـداد کم رنگِ تاريخ های تولد و وفات خلاصه شـده بودند و هيچی و پوچيی دنيا را ميـرسـانـدنـد. داود همان داود بود. برسـم عيسـوی ها او را با بهترين لباسـش که رنگ و روی رفـته و نيمداشـت بود در تابوت خوابانده بودند. آسـايشی جاودانه از سـيمايش خوانده ميشـد. بی کلاهی به او ميخواند و نبود عينکهايش او را معصوم تـر و بيگناه تر نشـان ميداد. کشـيـش اوصاف عامی را که از بر کرده بود و نثار تمام جنازه ها ميکرد نثار داود هم ميکـرد: بدون شـک مرد خـدا خواسـته و عابد بود. حتماً نماز عـشـای ربانی را قضا نکرده و هر يکشـنبه خود را به کلـيسـا رسـانده اســت. در اين حال يوشـيه بيخ گوشـم ميگويـد: چه دروغهای شـاخ داری! کـره خر همه را مثـل خودش خـر خيال کرده. داود نه لامذهـب بود و نه مذهبی. از چشـمهايش ميخوانـدم که از آمدن در اين خـراب آباد سـخت پشـيمان اسـت و با زبان بی زبانی ميگـويد: هـر انسـان تـنها به دنيا می آيد و تـنها از دنيا ميـرود و جنگ هفـتاد و دو ملت! بر سـر جيفهء دنياســت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|