![]() |
![]() |
|
|
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی من از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از ان به از دحام کوچه خوشیخت بنگرم این فروغ عجب حال و روز من گفته دیگه از حالا تصمیم میگیرم که فال فروغ بگیرم بهتر جواب میده این حرفو مهدی واسه هزارمین بار میزنه اخه هزارمین باره که زنش گذاشته رفته و همیشه با وساطت پدر نرگس بر میگشت ولی اینبار فرق میکرد اخه الان ۲ هفته ای که پدر نرگس مرده شاید اون بر نگرده مهدی خیلی زنشو دوست داره با اینکه بچه دار نمیشدن ومشکل از نرگس بود ولی بازم اونو دوست داشت .نمی تونست دوریشو تحمل کنه . اون مطمئن بود این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست اخه نرگس فکر میکنه از سره ترهم که مهدی اونو تحمل میکنه و از سره دلسوزی که به اون محبت میکنه ولی واقا این طور نبود اون فقط واسه خود نرگس اینکارا رو میکرد . چند روز کخ گذشت احظاریه دادگاه تو دستای مهدی بود اون دیگه مطمئن شد که نرگس از دست داده وبرای اخرین بار به کوچه خوشبخت نگاه کرد ویک خنده چندش اور سر داد که تمام مردمان داخل کوچه فرار کردند حالا مهدی هم یکی از مردمان همون کوچه بود جسدشو زیر درخت نارون سره خیابوون خاک کردن . . تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:57 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|