مردک فکر ميکرد علامه دهره تو هر موضوعي دخالت ميکنه
وقتي راجع به چگوارا غرورش حرف ميزنه
راجع به اينکه چقد آزاديخواه بود حالم بهم ميخوره
آخه يکي نيست بگه مردک اين همه آزادي نتيجش چي شد
فقط يک عده جاهاشون عوض شد مظلوما ظالم شدنو ظالما مظلوم
اه بگذريم اين مهمونياي کسل کننده شدن بخشي از زندگيم
هميشه هم يک جوره يک عده زن ومرد چاق که اين خنده لعنتي هميشه روي
اون صورتاي گوشت آلودشونه
اصلا مهم نيست .
نميدونم تازگي ها چرا دارم فکر ميکنم باس به همه چي شک کنم
ودليل احمقانه ترش اينه که خب اگه من آدم مشکوکي ام
خوبيش اينه که حواسم به همه چي هست
ولي هيچ وقت به خودم نگفته بودم که خب حواس جمعو ميخواي چيکار مرد.
اصلا بزارين قضيه اين مشکوک شدنمو بگم:از وقتي يادم ميياد
اين نعيمه خانووم توي خونموم کار ميکرد
اون کمک عزيز ميداد و اقا مراد کارهاي باغ و انجام ميداد
البته بيشتر کمک دست اقا جون بود آخه من بچه ته تغاري اقل جون بودم
و تنها پسرش اونم بعد از پنج تا دختر هم سنم اقتضاي اينجور کارا رو نداشت
هم اينکه سوگلي اقا جون بودم .
يادمه وقتي بچه بودم عزيز يک بار گفت اين آقا مراد زمان جوونيش
يکي رو ميکشه و مي افته زندون بعد هم که آزاد ميشه ميياد تو حجره آقا
اقا هم لطف ميکنه و بهش کار ميده بعد از چند سال کار که حسابي اعتماد اقا رو جلب
ميکنه اقا اونو ميياره توي خونه واز اونجا که خواهرم توي سن جووني و نوجووني بودن
اقام واسه اينکه خيالش راحت بشه
يک دختره روستازاده اي رو که همين ننه نعيمه خانوم باشه رو براش ميگيره
اينجوري بود که اونا شدن عضوي از خونوادي ما
اقا جون مراد خيلي دوست داشت هميشه ميگفت قدم مراد يمن مياره ولي من
نفهميدم چرا واسه خودش تا حالا يمن نيورده
اقا جون هم دليلش اين بود حتما تو اين خونه يکي ميباس دختر بزاد تا اون يکي پسر بزاد
اره خوشبختانه يا متاسفانه عزيز و نعيمه خانوم همزمان حامله شده بودن که پس از نه ماه عزيز منو فرغ ميکنه
و نعيمه خانوم ماهرخ رو
و به اين خاطر که عزيز توي سن بالايي باردار شده بود زياد شير نداشته
و من رو هم نعيمه خانووم شير ميداده اينجوري منو ماهرخ شديم خواهر برادر ناتني
تا اونجا که ياد ميدم تمام بچهگيم و با خواهرام و ماهرخ گذروندم
تا وقت مدرسه رفتنم شد آقا جون ميخواست ماهرخ رو هم با من بفرسته مدرسه ولي نميدونم چرا آقا مراد نذاشت
چند وقتي هم آقا جون بابت اين کارش باهاش سر سنگين شد ولي طبق معمول زمان همه چيزو توي خودش حل کرد
بايد به اعجاز ايجاز متوسل شد وزندگي رو مثل داستان کاپرفيلد پيش برد
من مدرسه رفتم بزرگ شدم مدرسه تموم شد
توي تمام اين سالها ماهرخ پيش عزيز بود پاي جا نماز وقتي بچه تر بودم ماهرخ و اذيت ميکردم
ميگفتم دختر نکنه مي خواي آخوند شي مسخرهات ميکنن ها؟
اون ميخنديد هيچي نميگفت همين سکوتش منو ازار ميداد
چون فکر ميکردم پيش عزيز ناراحته ولي وقتي بزرگتر شديم هر وقت من مياومدم خونه خودشو از من
پنهون ميکرد حتم پيدا کردم نه اون حتما راضيه
ما دو تا توي يک خونه ولي کاملا متفاوت بزرگ شديم من يک آدم تحصيلکرده لا ابالي که در استانه
رفتنه به فرنگه واسه ادامه تحصيل
و ماهرخ که هيچوقت قيافه جوونيشو يادم نمي ياد اون جور
من رفتم و نه سال به تحصيل علم با طعم هرزگي پرداختم
آقا جون هم هميشه به قول اين فرنگييا منو ساپورت ميکرد
و هر وقت ازشون دست خط مييومد حال همه خوب بود وکسالتي نبو جز دوري من بجز سه چارتا نامه بقيه رو ريختم دور
چون تکراري بودن همه هم با يک مضموم
وقتي برگشتم من ديگه احمد مشکيني خالي نبودم شده بودم دکتر احمد چقدر از اين پيشوند دکتر بدم مياد
واون خونه هم خونه سابق نبود عزيز رفته بود پيش همون خدايي که پنجاه سال با زاري صداش کرده بود
و اتفاق بدتري که افتاده بود اين بود که ماهرخ فرار کرده بود اون سالها بود که فرار کرده بود
درست از وقتي که نه سالش شد
اقا مراد و نعيمه خانووم زمين گير شده بود
اقا جون سخت مريض بود لعنت به اين خونه که هميشه بوي پاييز ميده
بعد از يکماه از اومدن من اقا جون هم رفت اقا مراد و نعيمه خانوم برگشتن دهاتشون با کوهي از درد و غصه
تمام خواهرام يک روز جمع شدن تا سهم الارث شونو بگيرن من فقط اون خونه رو برداشتم
گذاشتم واسه ثروت زياد آقا جون همو تکه تکه کنن.
اون خونه قديمي رو کردم مطب خودم هر از کاهي مريضي مي اومد اونو ويزيت ميکردم اگه پول داشت که هيچ اگه نداشت به نيت عزيز و آقا جون مفتي معاينشون ميکردم
هميشه اين معما تو سرم بود که ماهرخ کجاست
هميشه ته دلم يک چيزي ميگفت اون يک روز بر ميگده
از اومدنم به وطن اين خاگ پر گهر چند ماهي نميگذشت ديگه داشتم زندگي عادي مو پيش ميگرفتم که يک روز احساس کردم از اتاق نعيمه خانوم صدايي ميياد
خوشبختانه هنوز از آقا جون اون شيشلول دسته صدفي اش که از فرانسوي يا گرفته بود داشتم
وقتي در اتاق رسيدم ديدم خانومي جوان با ظاهري بسيار آراسته در حال کند وکاو اسباب باقي مانده اون پيرمرد و پيرزن بدبخته
وقتي اون منو ديد شکه شد و سراغ اونا رو ميگرفت منم گفتم رفتن واسه هميشه
که يکهو اون خانوم سرشو گرفت . بغل ستون خورد زمين تو اون حالش ميپرسيد که همه از اين خونه رفتن
منم جواب مثبت دادم وقتي از نسيتش با نعيمه خاننوم پرسيدم گفت دخترشم چشمام چنان برقي زد که از انعکاسش توي چشم ماهرخ فهميدم
وقتي خودمو معرفي کردم احساس کردم ماهرخ از ديدنم زياد خوشحال نيست اسنو از اون خنده چندش
اورش ميشد فهميد
تمام عصر از اين ده سال براش گفتم که چقد به فکرش بودم اونم از گذشته پر از کثافتش برام گفت
که اقامراد اونو صيغه يک بازاري خيکي کثافت کرده بود که بعد از اون ديگه خونه بر نگشت
و هر از گاهي واسه گرفتن پول مييومد پيش نعيمه خانوم
بقول خودش شده بود يک زن هر جايي که از مردهاي هرزه رنگ پولاشون يادشه همين و بس
ديگه دير وقت شده بود اون ميخواست بره ولي نزاشتم گفتم اگه ميخواي بري فردا برو
صيح که چشمامو باز کردم نه از ماهرخ خبري بود نه از کيف پولم نه ساعت طلاي اقا جون که خودم
براش اوورده بودم
پنجره اتاقو زدم کنار اتاق پره نور شد پيش خودم فک کردم اصلا اين اسم به ماهرخ نمي ياد
حالا که سالها از اون قضيه ميگذره
ميفهمم نباس ماهرخ حرفاي عزيزو گوش ميکرد ميباس به چيزي که ميگفت شک کنه حتي
......
يا هو
