![]() |
![]() |
|
|
وقتي که سنگ زمونه يک دونه بالشو شکسـت وقتي زمستون بارشو بست صداي اواز پرنده ديگه در نيومد مرد زيرتيغ عطسه کرد ولي صبر نيومد وقتي که سرب سينشو شکافت توي قلب مرد من راهي نيافت خون مرد شهر من قرمز بود داروغه شهرمون نا جنس بود بعد مرگش کوچه ها بي قلندر موندند داستان مرگشو رو تن صنوبر خوندن :بچه هامون تشنه ديدنش مردن مرد سايه نداشت پر پرواز نداشت اصلا هيچي نداشت ; سر و رازم نداشت ولي قلب کوچيکش زخمه سازه شبه حرارت نفس هاش عطر تند تبه مادر بزرگا ميگفتن مياد يک روز مرحم قفل دلمون که ميشه اون براي ما محرم زلف چله مون حالا منم که چش براش موندن ي عمر مردم شهر اما بريد امونمواين زخم کهنه درد تير سربي دست بسته مرد خسته داروغه وحشي شاه بي درد ولي تو اين مرداب لعنتي ذهنمون قلندرا همه شدن وهم و خيال ولي چه حيف که شب ديگه از تو کوچه صداي آواز نمي ياد
یا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:27 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|