![]() |
![]() |
|
|
اهل کاشانم
روزگارم افتضاح است تکه ناني داشتم خرده هوشي و سر سوزن جرات مادري داشتم که اکنون ندانم کجاست لاي اين شب بو ها پاي ان تير بلند و خدايي که دگر خوابيده همه گشتند مسلمان چون من جانمازم خاک است مهرم شصت من تيمم ميکنم با خاک پاک کشورم در نمازم جريان دارد فکر جريان دارد تشويش کعبه ام بر پر باد است "کعبه ام مثل نسيم ميرود باغ به باغ مرود شهر به شهر" "من به ميهماني دنيا رفتم" او چون مادرم است ليکن باکرگي را برده ز ياد سالهاست که برده ز ياد شايد در دشت اندوه شايد در باغ عرفان رفته از پله شهوت بالا تا ته کوچه سکس با او چيزها ديدم بر روي زمين کودکي را ديدم که ميکرد پرواز قفسي بي در ديدم که کسي جرات پرواز نداشت نردباني که فرو ميرفتي در چاه عميق من زني را ديدم که خيانت ميکرد ظهر در سفره انان نان بودو نان بود و نان کاسه داغ محبت پس کو؟؟؟؟ شاعري ديدم که هنگام خطاب به گل سوسن ميگفت:شما؟؟؟ همه ذرات من متبلور شده است من خودم را ديدم که به يک سطل زباله بردم نماز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:42 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان کوتاه |
| پیوندها |
|
سایت رسمی صادق هدایت زندگی، کار و پیکار زنده یاد دکتر محمد مصدق سایت دانشگاه باهنر خبرگزاری فارس |
|
RSS
|