![]() |
![]() |
|
|
عزيزم ميشه بيايي يکم بالاتر اوهم الان خوبه اينقدر خودت و جلو عقب نکن گرمم شد
سوختم چه کار ميکني يواشتر اينقد هولم نده ها اخر منو به کشتن ميدي ها بزار بچرخم اينجوري راحتترم نه اونجا نه کاريت به اونجا نباشه ميخواي تا اخر عمر با بي ابرويي زندگي کنم مي خواي همه بفهمن؟ کثافت مگه با تو نيستم احمق نشو ديگه اهان حالا شدي يک پسر خوب افرين چي عزيزم تشنته؟ خوب پاشو اب بخور اه ببخشيد يادم نبود اينجا اب نيست اگه طاقت بياري اين چند سالو ديگه واست عادي ميشه ديگه نه تشنت ميشه نه گشنت اووووم گلم ميشه ديگه از روم پا شي !!!کارت تموم نشد؟؟؟ من باس برم ممکنه نگرانم بشن ؟؟ اخه فرشته ها فک ميکنن رفتم با يکي از اون مرداي خوبه خدا عشق بازي کنم هههه ولي نميدونن که عشق من اتيشو دوست داره فدات شم گلم حوااست هست که يک نگاه به همه جام بنداز ببين کثافت کاري نکرده باشي ابروم بره همه کسه من زود بر ميگردم اخه ميدوني بهت نگفته بودم اون لعنتي به يکي از اون کثافتا قول يک دختر باکره رو داده راستي حميد ميدوني وقتي همه ميان بهشت باکره ان اون دخترا رو بين مردا تقسيم ميکنه امشب نوبت منه دارم ميميرم من اخه از همه ي اون اشغالا بدم ميياد حميد من عاشق توام اخه چرا من اينقد بد بختم گلم ديگه برم ممکنه بهم شک کنن بازم پيشت ميام دفعه ديگه قول ميدم هر کار خواستي ميتوني بکني ......ناراحت نباش دست من که نيست دست اونه ولي من ماله توام حتي اونم نميدونه اخه ما زن ها کلک تر از اين حرفاييم حتي ميتونييم اونم گول بزنيم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 7:50 توسط امیر حسین |
|
|
اه فکر کن دستو پاتو بستن دورتو گوه گرفته هر روزم حجمش بيستر ميشه
موشا و کرما از سر و کولت بالا ميرن کرما بيشتر گوشت دوست دارن ولي موشا ناخن هاي دست و پا تو ريز ريز مي جوونت شب که ميشه يک چيزي رو مغزم وول مي خوره فک کنم همون کرم گنده هس که از سوراخ دماغم رفت بالا تو اين اتاق همه چي که بيرون هست داريم درد عشق زيبايي خيانت شهوت پول اره حتي پولم داريم همين که اين کرما هر دفعه سوراخشونو عوض مي کنن دارن تنم بوي خيانت ميگيره بوي يه جور عطر تند زنونه امروز قراره حموم کنيم اين دوستام ميرن يک سري جديد مي اين اخه قراره اب فاضلاب شهري رو باز کنن توي زير زمين ما وقتي اب از زير بدنم رد ميشه يک حس خوبي بم دست ميده مثه اون وقتايي که با کلارا عشق بازي ميکرديم ولي فک کنم اين بوي فاضلابه که منو ياد کلارا ميندازه خوب اصلا مهم نيست مهم اينه که اب مايه حياته حيات |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:48 توسط امیر حسین |
|
|
وقتي که سنگ زمونه يک دونه بالشو شکسـت وقتي زمستون بارشو بست صداي اواز پرنده ديگه در نيومد مرد زيرتيغ عطسه کرد ولي صبر نيومد وقتي که سرب سينشو شکافت توي قلب مرد من راهي نيافت خون مرد شهر من قرمز بود داروغه شهرمون نا جنس بود بعد مرگش کوچه ها بي قلندر موندند داستان مرگشو رو تن صنوبر خوندن :بچه هامون تشنه ديدنش مردن مرد سايه نداشت پر پرواز نداشت اصلا هيچي نداشت ; سر و رازم نداشت ولي قلب کوچيکش زخمه سازه شبه حرارت نفس هاش عطر تند تبه مادر بزرگا ميگفتن مياد يک روز مرحم قفل دلمون که ميشه اون براي ما محرم زلف چله مون حالا منم که چش براش موندن ي عمر مردم شهر اما بريد امونمواين زخم کهنه درد تير سربي دست بسته مرد خسته داروغه وحشي شاه بي درد ولي تو اين مرداب لعنتي ذهنمون قلندرا همه شدن وهم و خيال ولي چه حيف که شب ديگه از تو کوچه صداي آواز نمي ياد
یا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:27 توسط امیر حسین |
|
|
مردک فکر ميکرد علامه دهره تو هر موضوعي دخالت ميکنه
وقتي راجع به چگوارا غرورش حرف ميزنه راجع به اينکه چقد آزاديخواه بود حالم بهم ميخوره آخه يکي نيست بگه مردک اين همه آزادي نتيجش چي شد فقط يک عده جاهاشون عوض شد مظلوما ظالم شدنو ظالما مظلوم اه بگذريم اين مهمونياي کسل کننده شدن بخشي از زندگيم يا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:13 توسط امیر حسین |
|
|
دکتر هر صبح با اين کابوس از خواب بيدار ميشم و تا آخر شب هم باهامه
و هميشه هم يک جوره ......انگار من خوابيدم وسط يک دشت قشنگ و سر سبز زير نور مهتاب نزديکي من يک تپه است که يکدفعه يک گربه با جثه بزرگ ولي گردن لاغر مياد روي تپه با هر صدايي که از خودش در مياره من انگار ساعت مرگم نزديکتر ميشه دچار تنگي نفس ميشم انگار بختک ميافته روم از شدت ترس از خواب ميپرم . اين خواب لعنتي هر شب تکرار ميشه . دکتر من خيلي دارم عذاب ميکشم . عزيزم مشکلي نيست من واست چند تا دارو تجويز ميکنم مطمئنم اگه درست مصرف کني مشکلاتت بر طرف ميشه. اون توي شهر دکتر معروفي بود کم پيش مي اومد مريضي از دستش شاکي باشه اونم توي شهري که همه از همه چيز ايراد ميگيرن حتي به نوع لباس پوشيدنت!! ولي دکتر قصه ما فقط واسه شهر معروف بود ولي شهر واسه اون نه!! همشه صبح زود شيک و اطو کشيده ميرفت سره کارش تا شب کار ميکرد.هيچوقت هيچي اندازه مريضاش واسش مهم نبود. خب شايد اين قابل ستايش باشه ...شايد ولي تازگي ها اين چند مريض اخيرش بد جوري ذهنشو مشغول کرده بودن توي يک هفته 5 مريض با 1 مشکل عجيبه نه ؟ مثل اينکه اين کابوس لعنتي مثل يک مريضي مسري به جون مردم افتاده بود دکتر واسه فهميدن دليل اين کابوس هاي لعنتي مجبور بود شهرشو بفهمه ...ميفهمي؟ شهر غم شهر من تن چه خاک الود شهر چه حزن انگيز دل ها در قفس تاريخ در هوس گذشته در سياهچال زمان راستی دکتر شب که خوابید صبح دیگه بیدار نشد کنار تختش عکس یک گربه بود با گردنی لاغر!!!!! تا بعد ..یا هو |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:52 توسط امیر حسین |
|
|
خیلی وقته که این سگه زیر سایه درخت توی کوچه ی ما نشسته شاید نزدیک ۲ هفته است .
اوایل بچه ها بهش سنگ میزدند فرار میکرد وبازم به مامنش که اون حداقل از گرما حفظ میکرد بر میگشت .الان دیگه از دست ازار اذیت بچه ها هم نمیتونه فرار کنه اوایل فکر میکردم حوصله اش رو نداره انگار بعد از اون جنگ لعنتی هیچ حیوونی حوصله فرار کردنو نداره انگار اونا هم دلشون واسه ادما میسوخت حاضر بودن ادما اونا رو بخورن تا از گرسنگی نمیرن ولی این سگ این سگ با همه حیوونا فرق میکرد شاید یک نوید بود . نوید اینکه دیگه به این جور حیوونا نباید نگران خورده شدنشون باشن . چند روز از اون روز نوید بخش گذشت که متوجه شدم سگه تکون نمیخوره .وقتی رفتم کناره سگه انگار مرده بود و هیشکی حتی به بوی گندش هم توجه نکرده بود . اوه این سگ دست خودش رو خورده بود از شدت عفونت مرده بود . یک لحظه فکر کردم چقدر این سگ شبیه منه چون منم مجبور شدم تو جنگ جهانی ۳ دست خودمو بخورم تا زنده بمونم ولی من با این سگ فقط یک فرق داشتم اونم اینکه من یک انتی بیوتیک قوی داشتم . راستی یادم رفت بگم بعد از جنگ گوشت سگ ارزون ترین گوشت بود تا بعد
یا هو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:15 توسط امیر حسین |
|
|
این اواخر چقدر لاغر شده بود چقدر اروم دیگه اون ادم عصبی و جدی سابق نبود البته این در مورد من که نوه اولش بودم صادق نبود منو همیشه بیشتر از بقیه دوست داشت همه هم اینو میدونستن ولی چه میشه کرد .
این کلیه لعنتی براش زندگی نزاشته بود ۳ روز در هفته می باس بره دیالیز این خیلی سخته شیره وجودتو بگیرن دوباره بزارن سره جاش نه؟ همیشه وقتی بچه بودم فکر میکردم اگه همه مریض شن اون مریض نمیشه ولی حالا اون ........ دیگه نیست . وقتی کتابخونشو بعد از سالها نگاه میکردم اخر کتاب ((انسان روح است نه جسد)) نوشته بود: وفتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار میدادو اشک های درشتش از پشت عینک با قران می امیخت وقتی که بچه بودم غم بود اما کم بود تا بعد
یا هو |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:17 توسط امیر حسین |
|
|
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی من از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از ان به از دحام کوچه خوشیخت بنگرم این فروغ عجب حال و روز من گفته دیگه از حالا تصمیم میگیرم که فال فروغ بگیرم بهتر جواب میده این حرفو مهدی واسه هزارمین بار میزنه اخه هزارمین باره که زنش گذاشته رفته و همیشه با وساطت پدر نرگس بر میگشت ولی اینبار فرق میکرد اخه الان ۲ هفته ای که پدر نرگس مرده شاید اون بر نگرده مهدی خیلی زنشو دوست داره با اینکه بچه دار نمیشدن ومشکل از نرگس بود ولی بازم اونو دوست داشت .نمی تونست دوریشو تحمل کنه . اون مطمئن بود این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست اخه نرگس فکر میکنه از سره ترهم که مهدی اونو تحمل میکنه و از سره دلسوزی که به اون محبت میکنه ولی واقا این طور نبود اون فقط واسه خود نرگس اینکارا رو میکرد . چند روز کخ گذشت احظاریه دادگاه تو دستای مهدی بود اون دیگه مطمئن شد که نرگس از دست داده وبرای اخرین بار به کوچه خوشبخت نگاه کرد ویک خنده چندش اور سر داد که تمام مردمان داخل کوچه فرار کردند حالا مهدی هم یکی از مردمان همون کوچه بود جسدشو زیر درخت نارون سره خیابوون خاک کردن . . تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:57 توسط امیر حسین |
|
|
باد از لای درز ها و سـوراخـهای دروازهء چوبی و شـکسـت و ریخـت گراج زوزه می کشـید و در داخل سـرو صورت کودکان را می آزرد. اشـعهء باریک و تیز مانند از فضای خسـته و غبار آلود گذشـته، پـیـنه های شـطرنجی، کندگیی لیاف و توشـک و کوزهء بی دسـته را آفـتابی می سـاخـت. در داخل، کودکان با فـشـرده گی تمام گرد هم صف بسـته بودند، چشـمان هـمه برق میزد و آب دهان شـان را یکي پی دیگری قرت می کردند؛ مادر با لحن مغـرورانه سـر تکان داده گفـت: ــ چقـدر خاله دلسـوز دارین، برایتان جیل خسـته روان کده؛ هـنوز جملهء آخر را تمام نکرده و جیل خسـته در دسـتانش قـرار داشـت که ناگهان دروازه بازشـد. نور شـدیدی چشـمان هـمه را آزرد، باد سـردی وزیدن گرفـت، و سـروکلهء رحـیم پسـر صاحب حویلی با آن چشـمان لاشـخور مانند، دسـتان چرک و موی های ژولیده نمایان گشـت. چـند بار عطسـه و سـرفه زده، نگاهی موزیانه یی به سـراسـر اتاق افگـند و سـوء ظن هـمه را بـر انگیخـت. زن لحظه یی چند گیچ بود. نمیتوانسـت فـکر کند و نمیتوانسـت بجنبد. یکباره انگشـتانش لرزیدند و جیل خسـته سـر شـطرنجی افـتید. رحیم در حالیکه نفـسـک می زد با لحن تحکم آمیزی گفـت: ــ چرا هـرقـدر صدا کردیم نشـنیدی، برو که مادرم کارت داره. زن خاموش و آرام از جا برخاسـت، چپلک نیمه را پوشـیده، آشـفـته و بیمناک به نظر می رسـید و حین برامدن تضرع کنان صدا زد: ــ جیل خسـته ره غرض نگیرین، مه زود مییایم، باز خودم تقـسـیم می کنم. کودکان با نگاه های طولانی مادر را بدرقـه کردند. وضع حولناکی در محیط سـایه افـگند، مثـل افـسـون شـده ها به جا های شـان خشـکیدند. رحیم آهـسـته پیش رفـت، جیل خسـته را برداشـت و تپش قـلب ها شـدت گرفـت. تار را سـکلاند، یکی دو دانه را به دهان انداخـت و گفـت: ــ چقـدر کم اس، کشـمش هم نداره. بعـد با دسـتانش جیل خسـته را طول و اندازه و وزن کرد و رو به کودکان خشـکیده و هـراسـان گفـت: ــ از خوردن ای چه می شـین، برای هر کدام تان پنج دانه نمی رسـه. سـپس خونسـرد و آرام هـمه را به جیب انداخـت. فضای خفه و غبار آلود را ترک داد و هـمه را به حالت بهـت و حیرت باقی گذاشـت. ***** لحظات اولی به خاموشی گذشـت. بعـد نگاه های طولانی رد و بدل شـد، کم، کم آه و ناله و فـریاد و اعـتراض آمنه که از هـمه کوچکتر بود اوج گرفـت. سـپس رمضان هم ناله و شـیون را سـر داد. دلداری خواهـر بزرگ عوض اینکه سـودی ببخشـد، به آتـش و غضب هردو شـدت بیشـتر داد. ناگهان درمیان سـوز و فـریاد دوازه با صدای خشـکی باز شـد، سـر و کلهء مادر با آن چادر رنگ رفـته، پـیراهـن دراز ژنده، صورت پُـر از چین در دهـن دروازه نمایان گشـت با حالت اندیشـناک و سـراسـیمه هـمه جا را نگاه می کرد و در سـرش افکار بدی می گذشـت. یکی دو لحظه غوغا دو باره خوابید، و سـکوت سـرد و جانسـوزی در خانه حکمفرما شـد. اما این حالت دیـری نه پایید و ناگهان بغض خواهر و برادر خوردسـال ترکیده هـر دو بدون مقـدمه بسـوی مادر هـجوم بردند. لگـدکوبی، چندک و دندان و کش و گیر پایانی نداشـت. سـر انجام درحالیکه هـردو سـر سـطرنجی پـیچ و تاب می خوردند صدای ناله مانندی در فضا پـیچـید: چرا رفـتی؟ چـرا تـقـسـیم نکدی؟ چرا هـمه را برد؟ مادر به شـدتِ خطر پی برد؛ دریک نگاه همه چیز را دانسـت و فـهـمید که از غـیـبتـش سـوء اسـتفاده شـده. نزدیک بود قـلبش از حرکت باز ایـسـتد. وحشـت به اوج خود رسـیده بود. با وجودیکه فکرش کار نمی کرد چند لحظه باخود اندیشـید. ناگهان بسـوی فاطمه که از هـمه بزرگتر بود دوید، سـر و صورتـش را خراشـید، گیسـوانش را چنگ زد. با شـدت و خشـونت تمام لت و کوب می کرد و با داد و فـریاد گفـت: ــ تو خو کلان تر بودی، چرا ماندی، چرا پُت نکدی، چرا از پـیـشـت بُرد؟ **** دخـترک جیغ می کشـید و پـیوسـته آه و ناله و زاری می کرد. وقـتی مادر خسـته شـد و عـقده دلش را نشـاند چهار نعل به خانهء حاجی رفـت. آسـمان از ابر پوشـیده بود، سـرما سـرو صورتش را می آزرد، در چنگال دلهرهء عظیمی دسـت و پا می زد و در راه در اندیشـهء راه و چاره بود. هـنگامیکه به خانه رسـید هـیجانش اندکی فـروکش کرد و جایش را به هـضم و احتیاط داد. خاموش و بی سـر وصدا به دهـلیـز پا گذاشـت. رحیم در دهـلیز سـنگ فرش ایسـتاده بود، و به قفـس های فلزی گمبدی شـکل، نول های کج، رنگ های پـَر و بال و طوق های سـیاه رنگ طوطی ها خیره گشـته و آخرین دانه های خسـته را به قـفـس می انداخـت و با آنان سـخن زدن را می آموخـت. توتی ها در عوض یکی پی دیگر دانه را می شـکسـتند و با حالت غصبناک و نول های تیز گاهگاهی به تهـدید می پـرداخـتند. مادر آهِ عمیقی از دل برکشید، مایوس و نا امید درحالیکه از سـرما می لرزید، با تن رنجور و دل دردمند دوباره بطرف گراج نمزده بازگشـت. وقـت رسـیدن هـر طوری بود نا راحتی خودرا فـرو نشـاند، چهره ها هـنوز مرطوب و حاکی از امید و بیم بودند. مادر دو باره هـمه را سـر سـطرنجی نشـانده، نعـلبکی پَـتره یی را به وسـط گذاشـت. خمیده خیمیده بسـوی گوشـهء اتاق رفـت، دسـتان لرزانش را در صندوق چوبی فـرو برد و یک لحظه بعـد خریطه کوچکی را بیرون کشـید. چهره ها دوباره شـگفـتند. مادر با لبخند زوره کی پیش آمد ودر حالیکه نعلبکی را پـُر می کرد دلداری کنان گفـت: ــ خسـته ها تلخک بود. گندم بریان مزه داره آدمه چاغ میکنه. کودکان با عجله دانه های گندم بریان را می جویدند و با ترس و لرز تمام به دروازه می نگریسـتند.ឦ
حسـین فخری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 20:53 توسط امیر حسین |
|
|
اين دنيای مسخره اکــرم عثمان
يوشـيه» مرد شـصت و هفـت سـالهء ايرانی ـ آشـوری آشـنا اســتم. او به دليلی که خود ميـدانـد زن نگرفـته و يک سـر و دو گوش تـنهای تـنها زندگی ميکــند. وجه مشـترک من با او هـمزبانی، سـرگردانی و بيکاريســت. هر دو از کيسـهء دولت خـدادادِ سـويدن نان ميخوريم و نيـم نان و نيم نفـس را غـنيمت ميـدانيم. قـرارگاه ملاقات ما در گـرما و سـرما فـرق ميکـند. بهار ها هـمديگـر را زيـر درخـتها می بينيم و زمسـتان ها در تالار ورودی بازارک پـر رونق منطقهء ما که هـوای گرم و نرمی دارد و ما درمانده ها را با پـيـشـانی باز اجازهء خوش نشـينی، تجـديد ديـدار و ملاقات با يکـديگـر ميدهـــد. روزی به قصد خريد از آنجا ميگذشـتم که چشـمم به يوشـيه افـتاد. عاصی و کفـری ايسـتاده بود، تا مرا ديد صدا زد: محمد آغا، نگاه کن از آن پـدرسـوخـته ها هـيچکدام نيـامده انـد! فهميدم که بر همه از جمله خودم دندان خايی ميکـند. احوالپرسی کردم و کنارش بر صفه ای سـنگی نشـسـتم. چـندی پيش بجای اين صفهء کوچک، درازچوکی خوش سـاختی موجود بود که سـه چهار نفـر بر سـرش می نشـسـتيم و در گرمای قصه های يکديگـر گرم می آمديم. ولی ديری نگذشـت که به امر زورآورِ خداناتـرسی تالار را از چوکی های باغی خالی کردنـد و ما مانديم و پا های به اصطلاح چلاق. يکی بر عصايش تکـيه ميکرد و ديگری تن رنجورش را به عـرادهء کوچک دسـتی که به بيماران معـيوب هـديه کرده بودند می سـپرد. دو سـه نفر پشـت به ديوار می ايسـتادند و از فـرط لاعلاجی آنقـدر پا به پا می شـدند که به گفت مردم هـرزه گو، خشـتک شـان تر ميشـد و کف های بوت شـان آلوده به ادرار ميگـرديـد. ما، وبال گردن روزگار بوديم. به درد هـيچ چيـز حتی به دردِ اجل نيز نميخورديم و الا مدتها پيش سـراغ ما می آمد و کار مارا يکسـره ميکــرد. معـمولاً يکی پی ديگر با تخ تخ و هـن هـن و فـش فـش خود را به قـرارگاه می رسـانديم و راسـت و دروغ لاطائلاتی می بافتيم. دم چاشـت دوباره به اتاقها يا بهتر اسـت بگويم به مغاره های خويـش بر می گشـتيم و زهـر و زقومی بالا می انداختيم تا نيم نفـس را مـدد برسـانيم و از نعـمت ديدار رفـقای هـمدل و همنفـس محروم نگـرديــم. خلاصه چندی نگـذشـت که دو سـه نفر بَنای چابکـدسـت با مصالح بنايی سـر رسـيدند و در امتـداد ديوار، همين صفه های يکـنفره را برای ما سـاختند. بايد به حسـاب حقـشـناسی عرض کنم که آنها با نظافـت تمام روی صفه ها را با کاشی های آبی رنگی پوشـاندند و غم ماتحت آزردهء ما را هم خـوردند. خدا خيـر شـان بـدهــد. از جمع ما نام يکنفـر « داود» اسـت. از دار دنيا سـهم او فـقـط يک بينی رسـيده اسـت که در هـفـت اقـليم بی مثـل و مانند می باشـد. نصف رويش را هميـن بينی پوشـانده اسـت. رفـقا در حضور و غـياب با طعـن و تحقـيـر او را داودِ جاپانی! خطاب می کنند اما داود برويش نمی آورد چه نه تـنها از نعمت شـنوايی محروم اسـت بلکه لال مادرزاد هم می باشـد. به اين صورت بکلی از بغض و کين خاليسـت و دوسـتان و دشـمنانش را با يک چشـم می نگــرد. از قضای روزگار او يک زن سـالمند و پنج پسـر برومند دارد، ليکن تک تنها زنده گی می کـند. سـالهاسـت که خانواده اش بر او چليپا گرفـته اند و جدای جدا بسـر ميبرند. داود خلای نبود آنها را با دو تا پـرندهء خوشـرنگ و کوچک پُر کرده اسـت. داود سـاعتها پای قـفـس مرغکهايش می نشـيند و با چنان اشـتياقی مشـغول نظاره می شـود که گفـتی چهچههء آنها را ميشـنود. من و داود خيلی خوب هـمديگـر را درک می کنيم؛ اشـارات خاصی برای افهام و تفهيم داريم. بطور مثال دسـت به سـينه گرفـتن به معـنی سـلام ـ اعليک و ادای احترام اسـت. جنباندن سـر از چپ به راسـت و از راسـت به چپ به معـنی اسـتمزاج از چون و چند تندرسـتی می باشـد. اگر انگشـت سـبابه را بطرف بالا بلند کنيم مراد توکل به خدا کردن اسـت و اگر با هـمان انگشـت به طرف زمين اشـاره کنيم ناخوشی و علالت مزاج را ميـرسـانـد. «عزت خوری» همقطار موسـفيد لبنانی ما را مرض مهلکی تهـديد می کند. او را سـرطان گرفـته اسـت. چندی پيـش جراح قـسـمتی از پشـت و سـه انگشـت پايش را گرداگرد بريد تا بيماری را جلو بگيرد. از آن پس او با چوبهای زيربغـل راه ميرود و به ندرت سـری به قـرارگاه ميـزنـد. ما چند نفـر به شـدت محتاج يکـديگر اسـتيم. همينکه چهار کلمه گپ بين ما رد و بدل می شـود احسـاس فـرحت می کنيم و همين مقـدار شـادمانی و آسـايش روحی مصداق کامل مثـل معـرفـيسـت که: زهـر آدم را فقط آدم دفع می کـند! ديگر اينکه از چند روز به اينطرف يوشـيه گرانبار شـده اسـت. از نزديک شـدن به قـرارگاه پـرهـيـز ميکند و عـلت اين اسـت که واگون چرخ دار کوچکی را که عجوزه ای بسـيار نحيف را در خود جا داده اسـت بالا و پائين ميبرد و مظلومانه عـرق می ريـزد. يوشـيه يک کوه گوشـت اسـت و از دور چون زن بارداری به نظر ميرسـد که آمادهء وضع حمل باشـد. چندی بعد بار ديگر يوشـيه را سـبکبار و سـرحال يافـتيم. نرسـيده به قرارگاه از حدت شـادمانی دسـتهايش را به بالا انداخت و صدا زد: کف بزنيـد که بيغـم شـدم! اين بار مثـل سـابق بی محموله و عـرادهء چرخدار آمده بود. پـرسـيدم: چه شـده، کجا گم بـودی؟ جواب داد: حتماً شـنيده ايد که موش در غار نمی گنجيد، جارو را هم به دُمش بسـتند. خواهـر بدبختم وبال گردنم شـده بود. چندين بار به حال اغماء رفت اما نمرد، گفـتی گربهء هفت دَم اسـت. باری مصمم شـدم بالـش را بر دهـنـش بگـذارم و بی غـمـش کنم ولی شـيطان را لاحول گفـتم واز قـتـل عمد خود داری کردم. بالاخره همين ديشـب عـمرش را به شـما بخشـيد و رفت جايی که بايد مدتها پيش ميـرفـت. گفتم: يوشـيه، ترا هـرگز چنين سـنگدل فکر نميکردم. چه خوب شـد که دسـتت به خون خواهـرت آلوده نشـد. پاسـخ داد: محمد آغا، از دل گرمت حرف ميزنی. اگر مانند من از يکصد و ده کيلوگرام چربو و دنبه و گوشـت اضافی تشـکيل ميشـدی حرفـت را پس ميگرفـتی. جان از جان جداسـت ـ هـرکـس برای خودش زندگی ميکـند. قـُر گفتم و لب فـروبسـتم. ديگر ما مانديم و آفـت روزگار که از بام تا شـام نازل ميشـد و هر روز گلی به آب ميداد. هنوز، ماجرای خواهـر يوشـيه ورد زبان ما بود که دواد بيچاره مصاب به درد بيـدرمانی شـد. روزی کشـان کشـان خود را به ما رسـاند و بی مقـدمه کلاهـش را از سـرش برداشـت. . تمام موهای انبوه سـرش تکـيده بودند. با اندوه تمام چـند بار بسـوی زمين خواهد رفت خواهـد رفـت. دو هـفـته بعـد جان به جان آفـرين سـپرد و دنباله رو خواهـر يوشـيه شـد. قـرار شـد مخارج تـدفـين داود را ادارهء سـوسـيال بپـردازد اما تا آنگاه احدی نميدانسـت که داود پـيـرو چه دينی بود. ادارهء سـوسـيال در انتخاب مقـبره برای او درمانده بود. عليـرغم جسـتجو، زن و فرزندانش را نيـز نيافـتـند. آنها بی خبر به کشـور ديگری کوچيده بودند. سـرانجام قـبرسـتان عـيسـوی ها را که عموميت داشـت و در دوصد متری محل اقامت ما واقع شـده بود برگزيـدنـد. روز خاکسـپاری ما همه برای آخرين وداع تابوت داود را تا گورسـتان بدرقه کرديم. ماشـين حفاری گور عميقی برای او کنده بود. باران نيم روز پائيـزی الواح مقابر را غـسـل داده بود و زير اشـعهء آفـتاب بل ميزدند. ابر ها کماکان آبسـتن بارانهای سـيل آسـا بودند و مانند فـيل های مسـت خاکسـتری درهم می پيچـيدند و دسـت و پنجه نرم ميکـردنـد. از جنگلی که گورسـتان را در آغوش ميفـشـرد بوی تند برگ های پائيزی و گياه های وحشی بالا بود. درختها اين مادر بزرگ و خاکِ سـياه اين پـدربزرگِ آدمها ناظر برگشـت يکی از فـرزندان شـان به دامان خويش بودند و کاجهای تـناور با چنان فـَخـَامتی سـر بر آسـمان می سـائيدند که گفـتی با تغـذيه از شـيرهء جان و خون ِ جگر مرده ها چنان سـتبر و پـر شـاخ و بـرگ شـده اند. کارنامه ها و باور های آنسـوی حجاب مرگ در اعـداد کم رنگِ تاريخ های تولد و وفات خلاصه شـده بودند و هيچی و پوچيی دنيا را ميـرسـانـدنـد. داود همان داود بود. برسـم عيسـوی ها او را با بهترين لباسـش که رنگ و روی رفـته و نيمداشـت بود در تابوت خوابانده بودند. آسـايشی جاودانه از سـيمايش خوانده ميشـد. بی کلاهی به او ميخواند و نبود عينکهايش او را معصوم تـر و بيگناه تر نشـان ميداد. کشـيـش اوصاف عامی را که از بر کرده بود و نثار تمام جنازه ها ميکرد نثار داود هم ميکـرد: بدون شـک مرد خـدا خواسـته و عابد بود. حتماً نماز عـشـای ربانی را قضا نکرده و هر يکشـنبه خود را به کلـيسـا رسـانده اســت. در اين حال يوشـيه بيخ گوشـم ميگويـد: چه دروغهای شـاخ داری! کـره خر همه را مثـل خودش خـر خيال کرده. داود نه لامذهـب بود و نه مذهبی. از چشـمهايش ميخوانـدم که از آمدن در اين خـراب آباد سـخت پشـيمان اسـت و با زبان بی زبانی ميگـويد: هـر انسـان تـنها به دنيا می آيد و تـنها از دنيا ميـرود و جنگ هفـتاد و دو ملت! بر سـر جيفهء دنياســت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:31 توسط امیر حسین |
|
|
خیلی نادونی اینو خودمم می دونم
یک حرف تازه بگو ؟ چی دوست داری بشنوی ؟ نمی دونم ........ یخورده از خودم بگو ... خب تو یک ادم مزخرف بی شعوری میدونی من همیشه فکر نمی کردم وجدان ادمی مثل تو بشم من ماهیتم پاکه ولی از ترس اینکه الوده بشم از تو دوری میکنم بخاطر همین بعضی وقتا فکر میکنی وجدان نداری ولی اینطور نیست.... میدونی تو یک وجدان خودخواهی فکر کردی اگه یکم با من بودی شاید اینجور نمیشدم خب اصلا .... بی خیال خودمم فکر نمی کنم بودن یا نبودن تو فرقی به حال و روزم میکرد راستی چرا فکر میکنی ماهییت پاکه؟ اخه خدا منو افریده.... مگه خدا منو نیا فریده نه ...... چی ؟ مگه ما همه از خاک بوجود نیو مدیم ؟ مگه درون یک روح خدایی نیست ... مگه خدا درون ما ندمیده تا جون بگیریم شما ادما همه چیز خوب و میخواین به خودتون نسبت بدین .اگه درون شما روح الوهیته نشونم بده مگه غیر از اینه تو تا حالا هشتا از این به قول خودتون روح های الهی رو به درک واصل کردی ؟ مگه غیر از اینه تو طول عمرت یک کار درست انجام ندادی ؟ پس این حرفایی که بهمون میگن چی ؟ مگه ما نمی ریم به جهنم ؟اگه اینجوریه جهنم یک جور بهشته .چون بالاخره به خدا می رسیم تو حاضری بچه همسایه بزرگ کنی و سعی کنی دوسش داشته باشه ؟ تا حالا راجع به اون فکر نکرده بودم ..... مطمئنا نه چرا اینقدر طفره میری غیر از من و تو کسی اینجا نیست . خدا هیچ حسی نسبت به شما نداره جز کسایی که خواستن خودشون از قید وبندی که تو دنیا داشتن رها کنن خب تا اینجای داستانم چطوره جیمز خب دوست عزیز نوشیدنی چی میل داری ؟ بفرما دوست عزیز درجه یک ترین اونو برات اوردم خب جیمز وقتی این اسلحه طرف مغزت نشونه رفته باشه بازم به خدا اعتقاد داری ؟ خب حیف شد تو دوست خوبی بودی نمی خواستم تو رو بکشم ولی خودت گفتی خدا وجود نداره پس مجبورم این کار رو انجام بدم .اگه درون شما روح الوهیته نشونم بده مگه غیر از اینه تو تا حالا نه تا از این به قول خودتون روح های الهی رو به درک واصل کردی ؟ مگه غیر از اینه تو طول عمرت یک کار درست انجام ندادی ؟ تا بعد
یا هو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:12 توسط امیر حسین |
|
|
صبح یکی از روز های خوب ماه ژوئن از خواب بیدار شدیم و دیدیم تمام حیوانات غیبشان زده. اصلا انتظار چنین پیشامدی را نداشتیم وبه همین دلیل برنامه ریزی خاصی نکرده بودیم. اما دیدیم اتفاقی است که افتاده و بهترین کار این است که نترسیم و به هر حال ادامه دهیم کسی هم نمیتوانست سرزنش مان کند .در اجتماع عمومی اهالی که در میدان اصلی دهکده بر پا شد ایستادیم تا نولان بیاید وسخنرانی کند بالاخره نولان سر رسید ودر جایگاه مخصوص قرار گرفت .چون سابقا یعنی پیش از دوره سیاه یک جور دانشمند نابغه به حساب می امد.بدمان نمی امد حرف هایش را بشنویم وبدانیم نظرش چیست.مسئله فقط این بود که تماشای مردک کار زیاد راحتی نبود چون یک دست نداشت و هر دو پاش را یک خوک کله خراب خونخوار تا زیر زانو جویده بود.تازه بیشتر موهای سرش هم به خاطر سرطان جمجمه ریخته بود .و از چشمهایش فقط یک جفت چاله سیاه مانده بود که مدام از داخلش چرک وکثافت بیرون میزد .
می گفتند نتیجه سوراخ اوزون و داغی بیش از حد محیط بود برای همین زیاد نگاهش نمیکردیم ولی شش دانگ حواسمان جمع حرف هایش بود. خلاصه حرف های نولان این بود که امروز خواه ناخواه میبایست سر میرسید چون به حیوانات حتی برای یک لحظه مجال نداده بودیم.دائم شکارشان کرده بودیم و خورده بودیمشان . وانها یک لحشه فرصت هم برای روغن کاری یا بچه درست کردن نداشتند بالاخره ان بدبخت ها هم کمی وقت لازم داشتند تا بتوانند به خودشان برسند نفسی تازه کنند و خودشان را تکثیر کنند . اما ما چنین اجازه به انها نداده بودیم و به قول نولان پدرشان را در اورده بودیم.حرف های نولان غرولند مردم را در اورد و کم کم اعتراض ها انقدر زیاد شد که فکر کردم همین الان است که حساب نولان پیر را برسند.ولی نولان سر انجام توانست حضار را ارام کند و بگوید که پیشنهادی دارد . از ان ادم هایی بود که کله اش خوب کار میکرد و خب انتظارش را هم داشتیم.وقتی پیشنهادش را گفت همگی تائید کردیم که نظر خوب وقابل قبولی داده و هیچکدام از ما به درستی یا نا درستی حرفش فکر نکردیم. دوره پس از"جنگ بزرگ"بود و ما مجبور بودیم خود را به اب و اتش بزنیم تا زنده بمانیم. صبح یکی از روز های خوب ماه ژوئن (شاید هم فوریه یا حتی اکتبر) از خواب بیدار شدیم و دیدیم تمام بچه ها غیبشان زده . این بار تا حدی انتظارش را داشتیم ولی به هر حال باز هم شوکه شدیم .خوشبختانه یک برنامه ویژه برای مواقع اظطراری طراحی کرده بودیم. در جلسه عمومی دهکده نولان مرا مسئول تیم جستجو کرد(او گفت به این دلیل این مسئولیت را به من میدهد که من تقریبا یکی از تواناترین بدن ها را دارم هم دست داشتم هم پا وهنوز خوب میدیدم) حس کردم سینه ام پر از غرور شده البته شاید شروع بیماری لعنتی ام بود . کسی چه میداند .از دهکده بیرون زدیم با اینکه واقعا نمیدانستیم کجا بریم یا اگر به جایی برسیم چه کار کنیم بی هدف پرسه میزدیم و امیدوار بودیم به چیز هایی که دنبالشانیم بر بخوریم . چهار روز بعد به اولین شهر رسیدیم بزرگ و مخروبه بود . خیلی راحت می شد توی خیابوناش گم و گور شد .همه از فکر چنین پیشامدی ترس برمان داشت اما به هر حال وظیفه ای داشتیم که می بایست انجام بدیم.اخر همه ادم های دهکده روی ما حساب میکردند ...... دست کم دو هفته گشتیم از این شهر به ان شهر اما هیچ کدام از ان کلینیک های مشاوره در زمینه بقا و تولید مثل راپیدا نکردیم . اکثر ساختمان های شهرها را بمب ها و موشک ها درب و داغان کرده بودند. کورتیس انگار چیزی ته گلویش گیر کرده باشد خر خر کنان میگفت ادم هاب بی اخلاق همان چیزی که لایقش بودند سرشان امد . بعد از مدتی به کورتیس گفتم یا خفه شود یا زبانش را میکنم و با چند تا دانه قارچی که از توی یک مزرعه پیدا کرده بودیم کباب میکنم. از ان روز به بعد مثل برج زهر مار شد ولی خوشبختانه خفقان گرفت باز هم خدا را شکر ادم بعضی وقت ها یک شانس هایی میاورد .بدون حتی یک تکه گوشت تازه دست از پا درازتر به دهکده برگشتیم. فقط شانس اوردیم خانم وندرهوک پیر چند تا سگ ویکی از لنگ های پسر بزرگش "ایوان"را قایم کرده بود و توانستیم دلی از عزا در اوریم.نولان گفت فقط یک راه برایمان باقی مانده فقط یک راه.ما سر تکان دادیم وحرفش را تائید کردیم و دیگر به درستی یا نادرستی اش فکر نکردیم . واقعا کاری نمیشد کرد صبح یکی از روزهای خوب ...خب باشد اعتراف میکنم مطمئن نیستم چه ماهی از صدای نعره های کورتیس از خئاب بیدار شدم .در قرعه کشی ما قرعه به نامش افتاده بودو انها را به کشتارگاه برده بودند و داشتند تکه تکه شان میکردند و از داد و فریادهایی که میکرد معلوم بود ویلکینسون به اندازه کافی چکش تو سرش نکوبیده بود ولی بعد از مدتی سر و صدا خوابید .میدانستم شب سور وسات حسابی بر قرار است . هیچ چیز مثل گوشت تازه این گرسنگی عمیق بد مصب را خفه نمیکند .ولی عمیقتر از ان احساسی بود که توی دلم قل قل میزد .میدانستم صبح یکی از این روزهای خوب بیدار میشوم و این بار منم که داد و فریاد میزنم....... فقط وقت لازم بود نویسنده:اسات اسنو مترجم:امیرمهدی حقیقت |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:3 توسط امیر حسین |
|
|
اه میلر این کثافت چیه گذاشتی جلوم نکنه فکر میکنی من این اشغال و می خورم ؟ ببخشید ارباب ولی چیزی جز این در خانه نداریم. خب جمعش کن و منوتنها بزار. اه لعنت به این زندگی دیگه هیچ پولی ندارم اخه کی اموراتش از نویسندگی میگذره که تو دومیش باشی؟ میلر میلر با توهستم می تونی بری خونه وتا بعد از تعطیلات کریسمس بر نگردی ./ مرسی اقای بروونر .خیلی خب اینقدر حرف نزن وگرنه مجبور میشم تمام تعطیلات رو بگم لباسامو اتو کنی/ خداحافظ اقای بروونر خداحافظ اوه خداحافظ مرد ترسو. خب جک حالا دوباره تنها شدی .چه جمله اشنایی فکر میکنم وقتی ژولیت مرد این جمله رو گفتم . اه مرد این فکرا چیه امروز میکنی این قضیه مال خیلی وقت پیشه دقیقا سال 1988 خب من که عاشقش نبودم فقط یک هوس زودگذر بهتر که مرد وگرنه مثل یک گربه تا آخر عمر دنبالم می اومد. خب به نظرت اول صبح چی میچسبه جک بیچاره ؟ یک قهوه تلخ تا کافئین بره تو رگ هات و بهت زندگی ببخشه !!! اوه زندگی .!!!آخرین کتابی که از فواید زندگی عاشقانه از زندگی دو عاشق نوشتم چه قدر فروش رفت.مردم دیگه وقت خوندن این خذعبلات ندارن یا شاید دوره این چرندیات تموم شده. خب برای گذران زندگی مجبورم یک داستان روی کاغذ پیاده کنم تا از گرسنگی نمیرم خب جک تنبلی بسه تا اخر تعطیلات وقت داری تا وقتی اون مزاحم دوباره پیداش بشه. خب بهتره وسایلمو اماده کنم شب شروع کنم به نوشتن /این اشغال کاغذ های منو کجا گذاشته .اوه باید برم کاغذ بخرم. خیلی وقته توی این خیابون قدم نزدم هنوز اون چراغ قرمز سره جاش و هنوز بچه هایی هستن توی خیابون بازی کنن/ خیلی سریع یک بسته کاغذ می خرم و بر میگردم خونه اخه فکر میکنم اینجا تو شهری که بدنیا اومدم غریبم واین منو اذیت میکنه / هنوز تا شب خیلی مونده هی پسر به موضوع داستانت فکر کن ؟چطوره از عشق جوونی بنویسم یا عشق الهی..... هی مرد عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشه الان که مغزم کار نمیکنم بهتره بخوابم تا بعد ببینم چی میشه..... . . . . . اوه خدای من این زن مشکی پوش کیه داره بلند بلند گریه میکنه وقتی میرم جلوتر میبینم خدای من ژولیت ولی چرا گریه میکنه وقتی بهش کاملا نزدیک میشم میبینم داره سر جنازه من گریه میکنه پیش خودم میخندم میگم ای بدبخت نمیدونه خودش مرده . ناگهان میبینم منم که مثل یک جنازه بلند شدم ونشستم کنار ژولیت ودارم گریه میکنم چه صحنه دردناکیه هیچوقت ندیده بودم خودم این جوری زجه بزنم و دوباره یک مرد دیگه برخاست وکنار من نشست وشروع به گریه کردن کرد و همین جوری مثل ملخ های اشغال داشت اون جمعیت زیاد میشد ترس تمام وجودمو گرفته بود شروع کردم به جیغ زدن که از خواب پریدم. اوه خدای من چه خواب ترسناکی بود.تمام وجودم خیس عرقه بلند میشم دست و صورتم و بشورم یک نگاهی به ایینه روشویی میندازم یک لبخند ترسناک میزنم که یک لحظه خودم هم وحشت میکنم. یک جرقه توی ذهنم شاید شبیه یک بیگ بنگ باشه من موضوع داستان پیدا کردم اسم داستانمو میزارم: و مرگ نویسنده . . . . . . من یک خائن ام من با این همه اراجیف که به خورد مردم دادم اون ها را شاید سالها از راه درست دور کردم من به اونا چیزی نشون دادم که اصلا وجود نداشت من به اونا گفتم که میشه عاشق شد ولی...... خب شاید کمترین مجازات این همه هدر کردن وقت مردم مرگ من باشه . خب میدونی عشقی که من به اونا نشون دادم به فساد منتهی می شد. من لایق مرگم . چه دختر های معصومی که من به لجن زاری به سر وته کشیدم . حاظر قسم بخورم که دست من دست ابلیسه من اول باید این دست رو قطع کنم . وبعد نوبت این مغز شیطانی که باید با یک گلوله اون له کنم ....... وناگهان صدای فریاد یک مرد که صدای دکان های قصابی مثل یک ملودی رو اون فریاد قرار گرفت .وبعد بنگ....... . . . وقتی میلر بر میگرده میبینه کف اتاق پذیرایی پر از خونه و اه این کثافت هایی که کف اتاقه و بوی متعفن ولی این که اقای..... . . . جنازه اقای بروونر رو کنار قبر ژولیت دفن میکنن راستی ژولیت یک شاعر بود وقتی روی قبرشو نگاه میکنم میبینم وقت مرگ فقط هیجده سال داشته. . . همان سال اقای جک بروون بخاطر داستان (و مرگ نویسنده) جایزه رو می برد که میلر اون جایزه رو گرفت و روی طاقچه خونه اقای بروونر گذاشت وبرای همیشه رفت
تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:47 توسط امیر حسین |
|
|
خیلی از این قیافه جدید ام خوشم میاد
زیر چشمام گود افتاده با یک هاله سیاه دور چشمم صورتم لاغر شده . یک وعده بیشتر غذا نمی خورم فرق نمیکنه چی میخورم هر کثافتی جلوم باشه می بلعم مثل یک مار که شکارش یک موش کوچیکه . شاید به خباثت یک مار شدم لعنت به این اشغالایی که دورمو گرفتن هی تعریف وتمجید توخالی. هیچی از نقاشی نمی دونن از بزرگ های این هنر ذر میزنن. استاد شما چرا این تابلو رو نمی فروشین استاد چرا این اثرتون نمیفرستین جشنواره و..... گوشم از این حرفا پره نگاه میکنم به صورتشون فقط نگاه وبعد میرم . اون کثافت ها فکر میکنن خیلی حالیشونه همین منو عذاب میده . این حس بیشتر فهمیشونه که مثل یک خوره افتاده به جون من. میزارم میرم به همین راحتی جایی که هیچکس منو نشناسه یک شهر کویری وسط برهوت داغ . اینجا خیلی راحتم پیش یک پیرمرد زندگی میکنم پیرمردی که صبح تا شب چمباتمه میزنه گوشه اتاق وبه من بر و بر نگاه میکنه . وقتی تو صورتش زل میزنم یک لبخند تهوع اور تحویلم میده . از وقتی که اومدم فقط یک تابلو بیشتر نکشیدم اونم منظره یک دختر روستایی وقتی که داشت خار های توی صحرا جمع میکرد. اولین باری پیرمردبه تابلوی کامل شده من نگاه میکنه دوباره اون لبخند لعنتی رو میزنه و میره طرف گنجه قدیمی اش یک عکس خیلی پاره و کهنه رو میزاره جلوی چشمام خدای من چی میبینم همون دختره . با یک لبخند دوست داشتنی که دندونای سفیدش به تو چشمک میزدند . اخه غیر ممکنه این همه شباهت . از پیرمرد میپرسم این که می یاد خار میکنه نوته ؟ جواب نمیده مثل اینکه گنگه منم بی خیال میشم . به تابلو نگاه می کنم اه خدای من من دیوونه شدم من که اینو نکشیدم همون لبخند توی عکس روی تابلوی من نقش بسته . پیرمرد صدام میکنه میرم نزدیکش دستامو میگیره و میگه : تو اولین نقاشی هستی که یک روح رو نقاشی کرده. دوباره از پنجره به صحرا نگاه میکنم انگار هیچ خاری از اول اونجا نبوده
تا بعد یا هو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:8 توسط امیر حسین |
|
|
راستی کدوما بزرگتره دل من یا دنیای تو ؟
نمیدونم تا بحال بهش فکر نکردم . تازگی ها جسارت پیدا کردم داستان کوتاه تایپ کنم . هنوز اونقدر دل و دماغشو ندارم رو کاغذ چرندیاتمو پیاده کنم . هنوز اتاقم سوتو کوره فقط نور کمی در زندگی ام رخنه کرده و اونم نور ... نور........نمیدونم شاید نشه بهش نور گفت ولی واسه من یک نوره که همیشه وقتی میبینمش انگشتمو به سمتش نشونه میرم . اصلا بی خیال .. .. .. .. .. تازه داشتم باهاش خو میگرفتم تازه داشتم جرئت پیدا می کردم دستمو به سمتش دراز کنم ولی خب بی خیال همه مرد ها این جوری ان فقط فکر هوسن وقتی هم که یکی دیگه چشمشونو میگیره تو رو می سپارن به باد صبا . لعنت به هرچی مرده . می خوام انتقام بگیرم از هرچی مرد ه. تف به هرچی مرده .می خوام اونو بکشم طیق یک نقشه حساب شده اول چشماشو از توی حدقه در می ارم تا نتونه کس دیگه ای رو نبینه .بهد دستاشو قطع میکنم تا نتونه کسی رو نوازش کنه و بهد میزارم اینقد جون بده تا بمیره . اه اه حیف که اینا همش خواب و خیاله ولی فکرشو بکن عزیزم اگه یکی پیدا بشه این جور باشه چی میشه بعد قهقهه چندش اور زن فضای اتاقو پر میکنه مرد حسابی جا می خوره چرا امروز زنش داره از سر صبح چرندیات سرهم میکنه نکنه قصد کشتن اونو داره ولی عجب فکر مزخرفی . خدایا این جمعه رو ختم به خیر کن . مرد همیشه از این میترسید که زنش هم مادرش باشه یک دفعه اون ترک کنه اخه می دونی پدر مرد قصه ما یک انسان به تمام معنا شریف بود و این انسان های زمینی لیاقتشو نداشتن فقط به عشق پسر کوچولوش وهمسر زیباش زنده بود وقتی همسرش رفت اونم بدون معطلی دست به تیغ برد وشریان زندگی رو قطع کرد و تمام...... پسر قصه ما هر شب این کابوسو میدید و هر روز شکش به زنش بیشتر میشد ولی میخواست فکرشو عملی کنه اما ... اما دیگه نداره باید امشب کارو یکسره کنم وگرنه به کابوس های شبانه ام اضافه میشه . راستی امشب زنش چقدر خوشکل تر از شب های دیگه شده بود ولی .... زن ظرف های شامو می شوره تا بره بخوابه اخه میدونی عادت نداره شستن ظرف کثیف رو به فردا موکول کنه . زن رفت بخوابه به مردش لبخند میزنه دستشو میگیره تا با هم برن بخابن ولی مرد میگه تو برو میام و یک بوسه نثار زنش میکنه ولی یک لحظه دلش میلرزه من احمق میخوام چه کار کنم ولی زن شب بخیری میگه ومیره به سمت اتاق خواب . مرد تفنگ ای که از پدرش به ارث برده بود رو پر فشنگ میکنه اخه میدونی پدر به شکار حیوانات خیلی علاقه داشت واسه همین قبل از مرگش اصرار داشت یک ابگوشت کبک بخوره ولی افسوس..... وقتی اروم در اتاقو باز میکنه میبینه زنش خوابه اروم میره به سمتش اون رو بو میکنه عاشق این بو شده خیلی وقته از وقتی با زنش اشنا شده بود تو دانشکده همیشه این عطرو به خودش میزنه چقدر پسر های دانشکده می خواستن اونو تصرف کنن ولی .... اه این فکرهای کثیف چیه از ذهنت عبور میکنه لعنتی کارو تموم کن دیگه الان اون از خواب بیدار میشه . اخرین نگاهو با چشمهای داغ و شهوت بار به زنش میندازه و ..........بنگ زن با ترس از خواب میپره و در عین بهت زدگی شوهرشو غرق خون کف اتاق میبینه. تا داستان بعد.. یا هو |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:18 توسط امیر حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
|